چيز ديگر تازه و نو گفته گير * باز فردا زان شوى سير و نفير
دفع علّت كن ، چو علّت خو شود * هر حديث كهنه پيشت نو شود
تا كه از كهنه برآرد برگ نو * بشكفد آن كهنه صد خوشه ز كو
تلخ از شيرينلبان خوش مىشود * خار از گلزار دلكش مىشود
اى بسا از نازنينان ، خاركش * بر اميد گلعذار ماهوش
اى بسا حمال گشته پشت ريش * از براى دلبر مهروى خويش
كرده آهنگر جمال خود سياه * تا كه شب ، آيد ببوسد روى ماه
خواجه تا شب بر دكانى چارميخ * زانكه سروى در دلش كرده است بيخ
تاجرى دريا و خشكى مىرود * او به مهر خانهشينى مىدود
هركه را با مرده سودايى بود * بر اميد زنده سيمايى بود
آن دروگر آورده به چوب * بر اميد خدمت مهروى خوب
بر اميد زندهاى كن اجتهاد * كو نگردد بعد روزى دو جماد
مونسى مگزين خسى را ، از خسى * عاريت باشد درو آن مونسى
انس تو با مادر و بابا كجاست * گر به جز حق مونسانت را وفاست
انس تو با دايه و لالا چه شد * گر كسى شايد به غير از حق ، عضد
انس تو با شير و با پستان نماند * نفرت تو از دبيرستان نماند
آن شعاعى بود بر ديوارشان * جانب خورشيد وارفت آن نشان
بر هر آن چيزى كه افتد آن شعاع * تو بر آن هم عاشق آيى اى شجاع
عشق تو بر هرچه آن موجود بود * آن ز وصف حق زراندود بود
چون با اصل رفت و مس بماند * وز زرىّ خويشتن مفلس بماند
طبع سير آمد طلاق او براند * پشت بر وى كرد دست از وى فشاند
زر ز روى قلب در كان مىرود * سوى آن كان رو تو هم كان مىرود
نور از ديوار با خور مىرود * تو بدان خور رو كه درخور مىرود
زين سپس بستان تو آب از آسمان * چون نديدى تو وفا از ناودان
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 248
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٤٨