تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
چيز ديگر تازه و نو گفته گير * باز فردا زان شوى سير و نفير دفع علّت كن ، چو علّت خو شود * هر حديث كهنه پيشت نو شود تا كه از كهنه برآرد برگ نو * بشكفد آن كهنه صد خوشه ز كو تلخ از شيرين‌لبان خوش مىشود * خار از گلزار دلكش مىشود اى بسا از نازنينان ، خاركش * بر اميد گل‌عذار ماه‌وش اى بسا حمال گشته پشت ريش * از براى دلبر مهروى خويش كرده آهنگر جمال خود سياه * تا كه شب ، آيد ببوسد روى ماه خواجه تا شب بر دكانى چارميخ * زانكه سروى در دلش كرده است بيخ تاجرى دريا و خشكى مىرود * او به مهر خانه‌شينى مىدود هركه را با مرده سودايى بود * بر اميد زنده سيمايى بود آن دروگر آورده به چوب * بر اميد خدمت مهروى خوب بر اميد زنده‌اى كن اجتهاد * كو نگردد بعد روزى دو جماد مونسى مگزين خسى را ، از خسى * عاريت باشد درو آن مونسى انس تو با مادر و بابا كجاست * گر به جز حق مونسانت را وفاست انس تو با دايه و لالا چه شد * گر كسى شايد به غير از حق ، عضد انس تو با شير و با پستان نماند * نفرت تو از دبيرستان نماند آن شعاعى بود بر ديوارشان * جانب خورشيد وارفت آن نشان بر هر آن چيزى كه افتد آن شعاع * تو بر آن هم عاشق آيى اى شجاع عشق تو بر هرچه آن موجود بود * آن ز وصف حق زراندود بود چون با اصل رفت و مس بماند * وز زرىّ خويشتن مفلس بماند طبع سير آمد طلاق او براند * پشت بر وى كرد دست از وى فشاند زر ز روى قلب در كان مىرود * سوى آن كان رو تو هم كان مىرود نور از ديوار با خور مىرود * تو بدان خور رو كه درخور مىرود زين سپس بستان تو آب از آسمان * چون نديدى تو وفا از ناودان