تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
آن تو با توست و تو واقف بر اين * آسمانا چند پيمايى زمين ؟ گفت موسى : اين ملامت كم كنيد * آفتاب و ماه را كم ره زنيد مىروم تا مجمع البحرين من * تا شوم مصحوب سلطان زمن اجعل الخضر لأمرى سببا * ذاك او أمضى و اسرى حقبا سالها پرّم به پرّوبالها بالها * سالها چبود هزاران سالها تا ببينم قلزمى در قطره‌اى * آفتابى درج اندر ذرّه‌اى مىروم يعنى نمىارزد بدان * عشق جانان كم مدان از عشق نان

كار براى خدا باقى و براى غير او فانى است

هركه او شد آشنا و يار تو * شد حقير و خوار در ديدار تو هركه او بيگانه باشد با تو هم * پيش تو او بس مه است و محترم هر خوشى كآيد به تو ، ناخوش شود * آب حيوان گر رسد آتش شود پس غذايى كه ز وى دل‌زنده شد * چون بيامد در تن تو گنده شد بس عزيزى كه به ناز اشكار « 1 » شد * چون شكارت شد بر تو خوار شد آشنايى نفس با هر نفس پست * تو يقين مىدان كه دم‌دم كمتر است آشنايى عقل با عقل از صفا * چون شود هر دم فزون باشد و لا زانكه نفسش گرد علّت مىتند * معرفت را زود فاسد مىكند گر نخواهى دوست را فردا نفير * دوستى با عاقل و با عقل گير از سموم نفس چون با علّتى * هرچه گيرى تو ، مرض را آلتى گر بگيرى گوهرى ، سنگى شود * ور بگيرى مهر دل ، جنگى شود ور بگيرى نكته بكرى لطيف * بعد دركت گشت بىذوق و كثيف كه من اين را بس شنيدم ، كهنه شد * چيز ديگر گو به جز آن اى عضد
هامش
( 1 ) - اشكار : شكار .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 247 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى