آن تو با توست و تو واقف بر اين * آسمانا چند پيمايى زمين ؟
گفت موسى : اين ملامت كم كنيد * آفتاب و ماه را كم ره زنيد
مىروم تا مجمع البحرين من * تا شوم مصحوب سلطان زمن
اجعل الخضر لأمرى سببا * ذاك او أمضى و اسرى حقبا
سالها پرّم به پرّوبالها بالها * سالها چبود هزاران سالها
تا ببينم قلزمى در قطرهاى * آفتابى درج اندر ذرّهاى
مىروم يعنى نمىارزد بدان * عشق جانان كم مدان از عشق نان
كار براى خدا باقى و براى غير او فانى است
هركه او شد آشنا و يار تو * شد حقير و خوار در ديدار تو
هركه او بيگانه باشد با تو هم * پيش تو او بس مه است و محترم
هر خوشى كآيد به تو ، ناخوش شود * آب حيوان گر رسد آتش شود
پس غذايى كه ز وى دلزنده شد * چون بيامد در تن تو گنده شد
بس عزيزى كه به ناز اشكار « 1 » شد * چون شكارت شد بر تو خوار شد
آشنايى نفس با هر نفس پست * تو يقين مىدان كه دمدم كمتر است
آشنايى عقل با عقل از صفا * چون شود هر دم فزون باشد و لا
زانكه نفسش گرد علّت مىتند * معرفت را زود فاسد مىكند
گر نخواهى دوست را فردا نفير * دوستى با عاقل و با عقل گير
از سموم نفس چون با علّتى * هرچه گيرى تو ، مرض را آلتى
گر بگيرى گوهرى ، سنگى شود * ور بگيرى مهر دل ، جنگى شود
ور بگيرى نكته بكرى لطيف * بعد دركت گشت بىذوق و كثيف
كه من اين را بس شنيدم ، كهنه شد * چيز ديگر گو به جز آن اى عضد
هامش
( 1 ) - اشكار : شكار .