تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦

آنچه در فرعون بود اندر تو هست

آنچه در فرعون بود ، اندر تو هست * ليك اژدرهات محبوس چه است اى دريغ اين جمله احوال تو است * تو بر آن فرعون برخواهيش بست گر ز تو گويند ، وحشت زايدت * ور ز ديگر ، آن فسون بنمايدت آتشت را هيزم فرعون نيست * زانكه چون فرعون او را عون نيست گلخن نفس تو را خاشاك نيست * ورنه چون فرعون او شعله‌زنى است نفست اژدرهاست او كى مرده است ؟ * از غم بىآلتى افسرده است گر بيابد آلت فرعون ، او * كه به امر او همىرفت آب جو آنكه او بنياد فرعونى كند * راه صد موسى و صد هارون زند كرمك است آن اژدها از دست فقر * پشه‌اى گردد ز جاه و مال ، صقر « 1 » اژدها را دار در برف فراق * هين مكش او را به خورشيد عراق تا فسرده مىبود آن اژدهات * لقمه اويى چو او يابد نجات مات كن او را و ايمن شو ز مات * رحم كم كن ، نيست از اهل صلات كان تف خورشيد شهوت برزند * آن خفاش مرده‌ريگت پر زند مىكشانش در جهاد و در قتال * مردوار ، اللّه يجزيك الوصال

از كليم حق بياموز اى كريم

از كليم حق بياموز اى كريم * بين چه مىگويد ز مشتاقى ، كليم با چنين جاه و چنين پيغمبرى * طالب خضرم ، ز خودبينى برى موسيا تو قوم خود را هشته‌اى * در پى نيكوپيى سرگشته‌اى كيقبادى رسته از خوف و رجا * چند گردى ، چند جويى تا كجا ؟
هامش
( 1 ) - صقر : باز شكارى .