آنچه در فرعون بود اندر تو هست
آنچه در فرعون بود ، اندر تو هست * ليك اژدرهات محبوس چه است
اى دريغ اين جمله احوال تو است * تو بر آن فرعون برخواهيش بست
گر ز تو گويند ، وحشت زايدت * ور ز ديگر ، آن فسون بنمايدت
آتشت را هيزم فرعون نيست * زانكه چون فرعون او را عون نيست
گلخن نفس تو را خاشاك نيست * ورنه چون فرعون او شعلهزنى است
نفست اژدرهاست او كى مرده است ؟ * از غم بىآلتى افسرده است
گر بيابد آلت فرعون ، او * كه به امر او همىرفت آب جو
آنكه او بنياد فرعونى كند * راه صد موسى و صد هارون زند
كرمك است آن اژدها از دست فقر * پشهاى گردد ز جاه و مال ، صقر « 1 »
اژدها را دار در برف فراق * هين مكش او را به خورشيد عراق
تا فسرده مىبود آن اژدهات * لقمه اويى چو او يابد نجات
مات كن او را و ايمن شو ز مات * رحم كم كن ، نيست از اهل صلات
كان تف خورشيد شهوت برزند * آن خفاش مردهريگت پر زند
مىكشانش در جهاد و در قتال * مردوار ، اللّه يجزيك الوصال
از كليم حق بياموز اى كريم
از كليم حق بياموز اى كريم * بين چه مىگويد ز مشتاقى ، كليم
با چنين جاه و چنين پيغمبرى * طالب خضرم ، ز خودبينى برى
موسيا تو قوم خود را هشتهاى * در پى نيكوپيى سرگشتهاى
كيقبادى رسته از خوف و رجا * چند گردى ، چند جويى تا كجا ؟
هامش
( 1 ) - صقر : باز شكارى .