تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
اين طلب مفتاح مطلوبات توست * اين سپاه و نصرت و رايات توست اين طلب همچون مبشر در صياح * مىزند نعره كه : مىآيد صباح گرچه آلت نيستت تو مىطلب * نيست آلت حاجت ، اندر راه رب هركه را بينى طلبكار اى پسر * يار او شو پيش او انداز سر كز جوار طالبان طالب شوى * وز ظلال غالبان غالب شوى گر يكى مورى سليمانى بجست * منگر اندر جستن او سست سست هرچه دارى تو ، ز مال و پيشه‌اى * نى طلب بود اول و انديشه‌اى هركه چيزى جست بىشك يافت او * چون بجد اندر طلب بشتافت او چون نهادى در طلب پا اى پسر * يافتى و شد ميسّر بىخطر هين مباش اى خواجه يك دم بىطلب * تا بيابى هرچه خواهى اى عجب عاقبت جوينده يابنده بود * چون‌كه در خدمت شتابنده بود در طلب چالاك شو زين فتح باب * مىطلب و اللّه اعلم بالصواب

در بيان حديث رسول : « اعملوا فكلّ ميسّر لما خلق له » « 1 »

بود درويشى به كهسارى مقيم * خلوت او را بود هم خواب و نديم چون ز خالق مىرسيد او را شمول * بود از انفاس مرد و زن ملول همچنان‌كه سهل شد ما را حضر * سهل شد هم قوم ديگر را سفر آن‌چنان‌كه ، عاشقى بر سرورى * عاشق است ، آن خواجه بر آهنگرى هركسى را بهر كارى ساختند * ميل آن در خاطرش انداختند دست و پا بىميل جنبان كى شود * خار و خس بىباد و آبى كى رود ؟ گر ببينى ميل خود سوى سما * پرّ دولت برگشا همچون هما ور ببينى ميل خود سوى زمين * نوحه مىكن ، هيچ منشين از انين « 2 »
هامش
( 1 ) - تو را سوى ما آورد . ( 2 ) - انين : ناله .