تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤

مرد دنيا مفلس است و ترسناك

كر امل « 1 » را دان كه مرگ ما شنيد * مرگ خود نشنيد و نقل خود نديد حرص تا بيناست ، بيند موبه‌مو * عيب خلقان و بگويد كو به كو عيب خود يك ذره چشم كور او * مىنبيند ، گرچه هست او عيب‌جو عور مىترسد كه دامانش برند * دامن مرد برهنه كى درند ؟ مرد دنيا مفلس است و ترسناك * هيچ او را نيست ، وز دزدانش باك او برهنه آمد و عريان رود * وز غم دزدش جگر خون مىشود وقت مرگش گر بود صد نوحه بيش * خنده آيد جانش را از ترس خويش آن زمان داند غنى ، كش نيست زر * هم ز كى داند كه او بد بىهنر چون كنار كودكى پر از سفال * گو بدان لرزان بود چون رب مال گر ستانى پاره‌اى گريان شود * پاره گر بازش دهى خندان شود چون نباشد طفل را دانش دثار * گريه و خنده‌اش ندارد اعتبار محتشم ، چون عاريت را ملك ديد * پس بران مال دروغين مىطپيد خواب مىبيند كه او را هست مال * ترسد از دزدى كه بربايد جوال چون ز خوابش برجهاند گوش‌كش * پس ز ترس خويش تسخر آيدش همچنان لرزانى اين عالمان * كه بودشان عقل و علم اين جهان از پى اين عاقلان ذو فنون * گفت يزدان در نبى لا يعلمون هريكى ترسان ز دزدى كسى * خويشتن را علم پندارد بسى گويد او كه : روزگارم مىبرند * خود ندارد روزگار سودمند گويد : از كارم برآوردند خلق * غرق پيكارى است جانش تا به حلق عور ترسان كه : منم دامن‌كشان * چون رهانم دامن از چنگالشان ؟ صد هزاران فضل داند از علوم * جان خود را مىنداند آن ظلوم داند او خاصيت هر جوهرى * در بيان جوهر خود چون خرى
هامش
( 1 ) - أمل : آرزو .