تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
سخت‌گيرى و تعصّب خامى است * تا جنينى ، كار خون‌آشامى است چيز ديگر ماند ، امّا گفتنش * با تو ، روح القدس گويد بىمنش نى تو گويش هم به گوش خويشتن * نى من و نى غير من اى هم تو من همچو آن وقتى كه خواب اندر روى * تو ز پيش خود به پيش خود شوى بشنوى از خويش و پندارى فلان * با تو اندر خواب گفته است آن نهان تو يكى تو نيستى اى خوش‌رفيق * بلكه گردونى و دريايى عميق آن تويى زفتت كه آن نهصد تو است * قلزمست و غرقه‌گاه صد تو است خود چه جاى حد بيدارى است و خواب * دم مزن ، و اللّه اعلم بالصواب

الصلا اى پاكبازان الصلا

دم مزن تا بشنوى از دم‌زنان * آنچه نايد در زبان و در بيان دم مزن تا بشنوى زان آفتاب * آنچه نايد در كتاب و در خطاب در مزن تا بشنوى زان مه‌لقا * الصلا اى پاكبازان الصّلا دم مزن تا بشنوى اسرار حال * از زبان بىزبان كه قم تعال دم مزن تا دم زند بهر تو روح * آشنا بگذار در كشتى نوح همچو كنعان كآشنا مىكرد او * كه نخواهم كشتى نوح عدو هى ، بيا در كشتى بابا نشين * تا نگردى غرق طوفان ، اى مهين گفت : نه من آشنا آموختم * من به جز شمع تو شمع افروختم هين مكن ، كين موج طوفان بلاست * دست و پا و آشنا امروز لاست باد قهر است و بلاى شمع‌كش * جز كه شمع ، حق نمىپابد خمش گفت نه ، رفتم بدان كوه بلند * عاصم است آنكه مرا از هر گزند « 1 » هين ، مكن ، كه كوه كاه است اين زمان * جز حبيب خويش را ندهد امان
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه :« سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ ، »سوره هود ، آيه 43 .