تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
زانكه مرغى كو به ترك دانه گفت * وز رياض قدس بهرش گل شكفت هم بدان قانع شد و از دام جست * هيچ دامى پرّوبالش بالش را نبست باز مرغى فوق ديوارى نشست * ديده سوى دانهء دامى ببست يك نظر او سوى صحرا مىكند * يك نظر حرصش به دانه مىكشد اين نظر با آن نظر چاليش كرد * ناگهانى از خرد خاليش كرد باز مرغى كان تردد را گذاشت * زان نظر بركند و بر صحرا گماشت شاد پروبال او ، بخّا له « 1 » * تا امام جمله آزادان شد او هركه او را مقتدا سازد ، برست * در مقام امن و آزادى نشست زانكه شاه حازمان آمد دلش * تا گلستان و چمن شد منزلش حزم از او راضى و او راضى ز حزم * اين‌چنين كن گر كنى تدبير و عزم بارها در حرص دام افتاده‌اى * حلق خود را در بريدن داده‌اى بازت آن توّاب لطف آزاد كرد * توبه پذرفت و شما را شاد كرد گفت : إن عدتم كذا عدنا كذا * نحن زوّجنا الفعال بالجزاء « 2 » بار ديگر سوى اين دام آمديد * خاك اندر ديدهء توبه زديد بازتان توّاب بگشاد آن گره * گفت هين بگريز روى اين‌سو منه باز چون پروانه نسيان رسيد * جانتان را جانب آتش كشيد كم كن اى پروانه نسيان و شكى * در پر سوزيده بنگر تو يكى چون رسيدى ، شكر آن باشد كه هيچ * سوى آن دانه ندارى پيچ‌پيچ تا تو را چون شكر گويى ، بخشد او * روزيى بىدام و بىخوف عدو شر آن نعمت كه تان آزاد كرد * نعمت حق را ببايد ياد كرد چند اندر رنجها و در بلا * گفتى از دامم رها ده اى خدا تا چنين خدمت كنم ، احسان كنم * خاك اندر ديدهء شيطان زنم چون خلاصى داد حقّت ز امتحان * همچنان استى كه بودى همچنان
هامش
( 1 ) - بخّا له : آفرين بر او . ( 2 ) - يعنى فرمود : گر به گناه بازگرديد ما نيز عذاب دوچندان كنيم كه ما افعال را با جزايش جمع كرده‌ايم .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 243 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى