عاقلان ، خود نوحهها پيشين كنند * جاهلان ، آخر به سر برمىزنند
ز ابتداى كار آخر را ببين * تا نباشى تو پشيمان يوم دين
هركه اول بين بود اعمى بود * هركه آخر بين چه بامعنى بود
هركه اول بنگرد پايان كار * اندر آخر او نگردد شرمسار
حكم چون بر عاقبتانديش است * پادشاهى بنده درويش است
عاقبتبينان بوند اهل سداد * درنگر و اللّه اعلم بالرشاد
دايما صياد ريزد دانهها
اى خليفهزادگان ، دادى كنيد * حزم بهر روز ميعادى كنيد
آن عدويى كز پدرتان كين كشيد * سوى زندانش ز علّيين كشيد
آن شه شطرنج دل را مات كرد * آن بهشتش سخرهء آفات كرد
چند جا بندش گرفت اندر نبرد * تا بكشتى درفكندش روى زرد
اينچنين كرده است با آن پهلوان * سست سستش منگريد اى ديگران
مادر و باباى ما را آن حسود * تاج و پيرايه به چالاكى ربود
كردشان آنجا برهنه خوار و زار * سالها بگريست آدم زارزار
كه ز اشك چشم او روييده نبت « 1 » * كه چرا اندر جريده لاست ثبت ؟
تو قياسى گير طرّاريش را * كه چنان سرور ، كند زو ريش را
الحذر اى گلپرستان از شرش * تيغ لاحولى زنيد اندر سرش
كو همين بيند شما را از كمين * كه شما او را نمىبينيد هين
دايما صيّاد ريزد دانهها * دانه پيدا باشد و پنهان دغا
هركجا دانه بديدى ، الحذر * تا نبندد دام بر تو بالوپر
چونكه ديدى دانه بگذر اى حمام * ورنه چون خوردى درافتادى به دام
هامش
( 1 ) - نبت : گياه .