تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
قيمت هميان و كيسه از زر است * بىزر آن هميان و كيسه ابتر است همچنان‌كه قدر تن از جان بود * قدر جان از پرتو جانان بود گر بدى جان زنده بىپرتو كنون * هيچ گفتى كافران را ميّتون « 1 » ؟

مثل

پيل اندر خانهء تاريك بود * عرضه را آورده بودندش هنود « 2 » از براى ديدنش مردم بسى * اندر آن ظلمت هميشه هركسى ديدنش با چشم چون ممكن نبود * اندر آن تاريكيش كف مىبسود آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد * گفت : همچون ناودان است اين نهاد آن يكى را دست بر گوشش رسيد * اين بر او چون بادبيزن شد پديد آن يكى را كف چو بر پايش بسود * گفت : شكل پيل ديدم چون عمود آن يكى بر پشت او بنهاد دست * گفت خود اين پيل چون تختى بدست همچنين هريك به جزوى كه رسيد * فهم آن مىكرد هرجا مىشنيد از نظرگه گفتشان شد مختلف * آن يكى دالش لقب ، داد آن الف در كف هريك اگر شمعى بدى * اختلاف از گفتشان بيرون شدى

چشم دريا ديگر است و كف دگر

چشم حس همچون كف دست است و بس * نيست كف را بر همه او دسترس چشم دريا ديگر است و كف دگر * كف بهل ، وز ديده دريا نگر جنبش كفها ز دريا روز و شب * كف همىبينى و دريا ، نى عجب
هامش
( 1 ) - ميّت : مرده . ( 2 ) - هنود : جمع هذيان .