قيمت هميان و كيسه از زر است * بىزر آن هميان و كيسه ابتر است
همچنانكه قدر تن از جان بود * قدر جان از پرتو جانان بود
گر بدى جان زنده بىپرتو كنون * هيچ گفتى كافران را ميّتون « 1 » ؟
مثل
پيل اندر خانهء تاريك بود * عرضه را آورده بودندش هنود « 2 »
از براى ديدنش مردم بسى * اندر آن ظلمت هميشه هركسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود * اندر آن تاريكيش كف مىبسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد * گفت : همچون ناودان است اين نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد * اين بر او چون بادبيزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود * گفت : شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست * گفت خود اين پيل چون تختى بدست
همچنين هريك به جزوى كه رسيد * فهم آن مىكرد هرجا مىشنيد
از نظرگه گفتشان شد مختلف * آن يكى دالش لقب ، داد آن الف
در كف هريك اگر شمعى بدى * اختلاف از گفتشان بيرون شدى
چشم دريا ديگر است و كف دگر
چشم حس همچون كف دست است و بس * نيست كف را بر همه او دسترس
چشم دريا ديگر است و كف دگر * كف بهل ، وز ديده دريا نگر
جنبش كفها ز دريا روز و شب * كف همىبينى و دريا ، نى عجب
هامش
( 1 ) - ميّت : مرده .
( 2 ) - هنود : جمع هذيان .