ما چو كشتيها به هم برمىزنيم * تيرهچشميم و در آب روشنيم
اى تو در كشتى تن رفته به خواب * آب را ديدى ، نگر در آب آب
آب را آبى است كو مىراندش * روح را روحى است كو مىخواندش
موسى و عيسى كجا بد كآفتاب * كشت موجودات را مىداد آب ؟
آدم و حوّا كجا بد آن زمان * كه خدا افكند اين زه در كمان ؟
اين سخن هم ناقص است و ابتر است * آن سخن كان نيست ناقص ، آن سرست
گو بگويد ، زان بلغزد پاى تو * ور نگويد هيچ از آن ، اى واى تو
ور بگويد در مثال صورتى * بر همان صورت بچسبى اى فتى
بستهپايى چون گياه اندر زمين * سر بجنبانى به بادى بىيقين
ليك پايت نيست تا نقلى كنى * يا مگر پا را از اين گل بركنى
چون كنى پا را ؟ حياتت زين گل است * اين حياتت را روش بس مشكل است
چون حيات از حق بگيرى اى روى * پس شوى مستغنى از گل مىروى
شيرخواره چون ز دايه بگسلد * لوتخواره شد مر او را مىهلد
بسته شير زمينى چون حبوب * چو فطام خويش از قوت القلوب
حرف حكمت خور ، كه شد نورت ستير * اى تو نور بىحجب را ناپذير
تا پذيرا گردى اى جان نور را * تا ببينى بىحجب مستور را
چون ستاره سير بر گردون كنى * بلكه بىگردون سفر بىچون كنى
آنچنان كز نيست در هست آمدى * هين بگو : چون آمدى ؟ مست آمدى
راههاى آمدن يادت نماند * ليك رمزى بر تو برخواهيم خواند
هوش را بگذار وانگه هوش دار * گوش را بربند و وانگه گوش دار
نى نگويم زانكه خامى تو هنوز * در بهارى تو ، نديدستى تموز
اين جهان همچون درختى است اى كرام * ما بر و چون ميوههاى نيمخام
سخت گيرد خامها مر شاخ را * زانكه در خامى ، نشايد كاخ را
چون به پخت و گشت شيرين لبگزان * سست گيرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان * سرد شد بر آدمى ملك جهان
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٣٧