تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
ما چو كشتيها به هم برمىزنيم * تيره‌چشميم و در آب روشنيم اى تو در كشتى تن رفته به خواب * آب را ديدى ، نگر در آب آب آب را آبى است كو مىراندش * روح را روحى است كو مىخواندش موسى و عيسى كجا بد كآفتاب * كشت موجودات را مىداد آب ؟ آدم و حوّا كجا بد آن زمان * كه خدا افكند اين زه در كمان ؟ اين سخن هم ناقص است و ابتر است * آن سخن كان نيست ناقص ، آن سرست گو بگويد ، زان بلغزد پاى تو * ور نگويد هيچ از آن ، اى واى تو ور بگويد در مثال صورتى * بر همان صورت بچسبى اى فتى بسته‌پايى چون گياه اندر زمين * سر بجنبانى به بادى بىيقين ليك پايت نيست تا نقلى كنى * يا مگر پا را از اين گل بركنى چون كنى پا را ؟ حياتت زين گل است * اين حياتت را روش بس مشكل است چون حيات از حق بگيرى اى روى * پس شوى مستغنى از گل مىروى شيرخواره چون ز دايه بگسلد * لوت‌خواره شد مر او را مىهلد بسته شير زمينى چون حبوب * چو فطام خويش از قوت القلوب حرف حكمت خور ، كه شد نورت ستير * اى تو نور بىحجب را ناپذير تا پذيرا گردى اى جان نور را * تا ببينى بىحجب مستور را چون ستاره سير بر گردون كنى * بلكه بىگردون سفر بىچون كنى آن‌چنان كز نيست در هست آمدى * هين بگو : چون آمدى ؟ مست آمدى راه‌هاى آمدن يادت نماند * ليك رمزى بر تو برخواهيم خواند هوش را بگذار وانگه هوش دار * گوش را بربند و وانگه گوش دار نى نگويم زانكه خامى تو هنوز * در بهارى تو ، نديدستى تموز اين جهان همچون درختى است اى كرام * ما بر و چون ميوه‌هاى نيم‌خام سخت گيرد خامها مر شاخ را * زانكه در خامى ، نشايد كاخ را چون به پخت و گشت شيرين لب‌گزان * سست گيرد شاخها را بعد از آن چون از آن اقبال شيرين شد دهان * سرد شد بر آدمى ملك جهان