چون ز حسّ بيرون نيايد آدمى * باشد از تصوير غيبى اعجمى
هست به اسباب اسبابى دگر
چشم بر اسباب از چه دوختيم * كه ز خوشچشمان كرشم آموختيم
هست بر اسباب ، اسبابى دگر * در سبب منگر ، برون افكن نظر
انبيا در قطع اسباب آمدند * معجزات خويش بر كيوان زدند
بىسبب مر بحر را بشكافتند * بىزراعت چاش « 1 » گندم يافتند
ريگها هم آرد شد از سعيشان * پشم بز ابريشم آمد كشكشان
جمله قرآن هست در قطع سبب * عزّ درويش و هلاك بو لهب
مرغ بابيلى دو سه سنگ افكند * لشكر زفت حبش را بشكند
پيل را سوراخ سوراخ افكند * سنگ مرغى كو به بالا پر زند
دم گام كشته بر مقتول زن * تا شود زنده همان دم در كفن
حلق ببريده جهد از جاى خويش * خون خود جويد ز خونپالاى خويش
همچنين ز آغاز قرآن تا تمام * رفض اسباب است و علت ، و السلام
كشف اين نه از عقل كارافزا شود * بندگى كن تا تو را پيدا شود
بند معقولات آمد ، فلسفى * شهسوار عقل عقل ، آمد صفى
عقل عقلت مغز و عقل توست پوست * معدهء حيوان هميشه پوست جوست
مغز جو از پوست دارد صد ملال * مغز ، نغزان را حلال آمد حلال
چونكه قشر عقل صد برهان دهد * عقل كل كى گام بىايقان نهد ؟
عقل دفترها كند يك سر سياه * عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه
از سياهى و سفيدى فارغ است * نور ماهش بر دل و جان بازغ است
اين سياه و اين سفيد ار قدر يافت * زان شب قدر است كاختر نور يافت
هامش
( 1 ) - چاش : تودهء غلهء از كاه پاكشده را گويند .