تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
چون ز حسّ بيرون نيايد آدمى * باشد از تصوير غيبى اعجمى

هست به اسباب اسبابى دگر

چشم بر اسباب از چه دوختيم * كه ز خوش‌چشمان كرشم آموختيم هست بر اسباب ، اسبابى دگر * در سبب منگر ، برون افكن نظر انبيا در قطع اسباب آمدند * معجزات خويش بر كيوان زدند بىسبب مر بحر را بشكافتند * بىزراعت چاش « 1 » گندم يافتند ريگها هم آرد شد از سعيشان * پشم بز ابريشم آمد كشكشان جمله قرآن هست در قطع سبب * عزّ درويش و هلاك بو لهب مرغ بابيلى دو سه سنگ افكند * لشكر زفت حبش را بشكند پيل را سوراخ سوراخ افكند * سنگ مرغى كو به بالا پر زند دم گام كشته بر مقتول زن * تا شود زنده همان دم در كفن حلق ببريده جهد از جاى خويش * خون خود جويد ز خون‌پالاى خويش همچنين ز آغاز قرآن تا تمام * رفض اسباب است و علت ، و السلام كشف اين نه از عقل كارافزا شود * بندگى كن تا تو را پيدا شود بند معقولات آمد ، فلسفى * شهسوار عقل عقل ، آمد صفى عقل عقلت مغز و عقل توست پوست * معدهء حيوان هميشه پوست جوست مغز جو از پوست دارد صد ملال * مغز ، نغزان را حلال آمد حلال چون‌كه قشر عقل صد برهان دهد * عقل كل كى گام بىايقان نهد ؟ عقل دفترها كند يك سر سياه * عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه از سياهى و سفيدى فارغ است * نور ماهش بر دل و جان بازغ است اين سياه و اين سفيد ار قدر يافت * زان شب قدر است كاختر نور يافت
هامش
( 1 ) - چاش : تودهء غلهء از كاه پاك‌شده را گويند .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 235 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى