جمله ذرات عالم در نهان
عالم افسرده است نام او جماد * جامد ، افسرده بود اى اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان * تا ببينى جنبش جسم جهان
چون عصاى موسى اينجا مار شد * عقل را از ساكنان اخبار شد
پارهء خاك تو را چون مرد ساخت * خاكها را جملگى بايد شناخت
مرده زينسواند و زان سو زندهاند * خامش اينجا ، آن طرف گويندهاند
چون از آنسوشان فرستد سوى ما * آن عصا گردد سوى ما اژدها
كوهها هم لحن داودى كند * جوهر آهن به كف مومى بود
باد حمّال سليمانى شود * بحر با موسى سخندانى شود
خاك ، قارون را چو مارى دركشد * استن حنانه « 1 » آيد در رشد
سنگ ، بر احمد سلامى مىكند * كوه ، يحيى را پيامى مىكند
جمله ذرات عالم در نهان * با تو مىگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم * با شما نامحرمان ما خامشيم
چون شما سوى جمادى مىرويد * محرم جان جمادان چون شويد ؟
از جمادى ، عالم جانها رويد * غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت * وسوسه تأويلها نربايدت
چون ندارد جان تو قنديلها * بهر بينش ، كردهاى تأويلها
كه غرض تسبيح ظاهر كى بود ؟ * دعوى ديدن خيال غى بود
بلكه مر بيننده را ديدار آن * وقت عبرت مىكند تسبيحخوان
پس چو از تسبيح يادت مىدهد * آن دلالت همچو گفتن مىبود
اين بود تأويل اهل اعتزال * و آن آن كس كو ندارد نور حال
هامش
( 1 ) - گويا اشاره به ستونى است كه پيامبر پيش از ساخته شدن منبر بدان تكيه مىدادند و مردم را موعظه مىكردند ، كه چون منبر ساخته شد و جاى ديگرى در مسجد قرار دادند آن ستون به ناله و گله آمد كه چرا از فيض حضور و تكيه پيامبر ( ص ) محروم گرديد ، چون حضرت بشنيدند و فرمودند منبر را كنار ستون قرار دادند .
ازاينرو آن ستون معروف به ( حنّانه ) گرديد .