من نخواهم در دو عالم بنگريست * تا ندانم كاين دو مجلس آن كيست
بىتماشاى صفتهاى خدا * گر خورم نان در گلو گيرد مرا
چون گوارد لقمه بىديدار او * بىتماشاى گل و گلزار او
جز به امّيد خدا زين آبخور * كه خورد يك لقمه غير گاو و خر ؟
همينجا دست و پايت درگزند
ظلم مستور است در اسرار جان * مىنهد ظالم به پيش مردمان
كه ببينيدم كه دارم شاخها * گاو دوزخ را ببيند از ملا
پس همينجا دست و پايت در گزند * بر ضمير تو ، گواهى مىدهند
چون موكّل مىشود بر تو ضمير * كه بگو تو ، اعتقادت وامگير
چون موكل مىشود ظلم و جفا * كه هويدا كن مرا اى دست و پا
خاصه در هنگام خشم و گفتگو * مىكند ظاهر سرت را موبهمو
چون همىگيرد گواه سر لگام * خاصه وقت جوش و خشم و انتقام
پس همان كن كين موكّل مىكند * تا لواى راز بر صحرا زند
پس موكّلهاى ديگر روز حشر * هم تواند آفريد از بهر نشر
اى به ده دست آمده در ظلم و كين * گوهرت پيداست ، حاجت نيست اين
نيست حاجت شهره گشتن در گزند * بر ضمير آتشيت واقفند
نفس تو هر دم برآرد صد شرار * كه ببينيدم منم ز اصحاب نار
جزو نارم ، سوى كل خود روم * من نه نورم كه سوى حضرت شوم
كافر و فاسق در اين دور گزند * پردهء خود را به خود برمىدرند