تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
كشت ايشان را ، كه ما ترسيم از او * ور خودان برعكس كردى ، واى تو هرچه زيشان گفت از عيب و گناه * وز دل چون سنگ ، و از جان سياه وز سبك دارى فرمانهاى او * وز فراغت از غم فرداى او وز هوس ، وز عشق اين دنياى دون * چون زنان مر نفس را بودن زبون وان نفور از نكته‌هاى ناصحان * وان رميدن از لقاى صالحان با دل و با اهل دل بيگانگى * با شهان تزوير و روبه‌شانگى سير چشمان را گدا پنداشتن * از حسدشان خفيه دشمن داشتن گر پذيرد خير ، گويى او گداست * ورنه گويى : مكر زرق است و دغاست گر درآميزد ، تو گويى طامع است * ورنه گويى در تكبّر مولع است گر تحمّل كرد گويى عاجز است * ور غيور آمد تو گويى گر بز است يا منافق‌وار عذر آرى كه من * مانده‌ام در نفقهء فرزند و زن اى فلان ما را به همّت ياد دار * تا شويم از اوليا پايان كار اين سخن هم نى ز درد و سوز گفت * خوابناك او هرزه گفت و باز خفت هيچ چاره نيست از قوت عيال * از بن دندان كنم كسب حلال چه حلالى گشته ز اهل ضلال * غير خون تو نمىبينم حلال از خدا چاره استش و از لوت نى * چاره‌ش است از دين و از طاغوت نى

جز به اميد خدا زين آب‌خور

اى كه صبرت نيست از دنياى دون * صبر چون دارى ز نعم الماهدون ؟ اى كه صبرت نيست از ناز و نعيم * صبر چون دارى از اللّه كريم ؟ اى كه صبرت نيست از پاك و پليد * صبر چون دارى از آن كين آفريد ؟ اى كه صبرت نيست از فرزند و زن * صبر چون دارى ز حى ذو المنن ؟ كو خليلى كو برون آمد ز غار * گفت : هذا ربّ هان كو كردگار