اى ز دلها برده صد تشويش را * نوبت تو شد بجنبان ريش را
وقت پند ديگرانى هاىهاى * در غم خود چون زنانى واىواى
چون به درد ديگران درمان بدى * دور درمان تو آمد ، تن زدى ؟
بانگ بر لشكر زدن بد ساز تو * بانگ برزن ، چه گرفت او از تو ؟
آنچه پنجه سال با فيدى به هوش * ز آن نسيج خود بغلتاقى « 1 » بپوش
از نوايت گوش ياران بود خوش * دست بيرون آر و گوش خود بكش
سر بدى پيوسته ، خود را دم مكن * پا و دست و ريش و سبلت كم مكن
بازى آن توست بر روى بساط * خويش را در طبع آر و در نشاط
اى خنك جانى كه عيب خويش ديد
اى خنك جانى كه عيب خويش ديد * هركه عيبى گفت ، او بر خود خريد
گر همان عيبت نبود ايمن مباش * بو كه آن عيب از تو گردد نيز فاش
لا تخافوا از خدا نشنيدهاى ؟ * پس چه خود را ايمن و خوش ديدهاى ؟
سالها ابليس نيكونام زيست * گشت رسوا ، بين كه او را نام چيست
در جهان معروف بد علياى او * گشت معروفى به عكس ، اى واى او
تا نهاى ايمن ، تو معروفى مجو * رو بشو از خوف ، و پس از امن گو
تا نرويد ريش تو ، اى خوبرو * بر دگر ساده زنخ طعنه مگو
اين نگر كه مبتلا شد جان او * در چهى افتاد تا شد بند او
تو نيفتادى كه باشى بند او * زهر او نوشيد ، تو خور قند او
پس كرمهاى الهى بين كه ما * آمديم آخر زمان در انتها
آخرين قرنها پيش از قرون * در حديث است : آخرون السابقون
تا هلاك قوم نوح و قوم هود * نادى رحمت به جان ما نمود
هامش
( 1 ) - غلتاق : چوببندى زين .