تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
تو عطا بيگانگان را مىدهى * از تو دارد آرزو هر مشتهى حق بفرمايد نه از خوارى اوست * ليك تأخير عطا يارى اوست حاجت آوردش ز غفلت سوى من * آن كشيدش موكشان در كوى من گر برآرم حاجتش ، او وارود * هم در آن بازيچه مستغرق شود گرچه مىنالد به جان يا مستجار * دل شكسته ، سينه خسته ، گو بزار خوش همىآيد مرا آواز او * وان خدايا گفتن و آن راز او وانكه اندر لابه و در ماجرا * مىفريباند به هر نوعى مرا طوطيان و بلبلان را از پسند * از خوش‌آوازى قفس درمىكنند زاغ را و جغد را اندر قفس * كى كنند ؟ اين خود نيامد در قصص پيش شاهد باز چون آيد دو تن * آن يكى كمپير و ديگر خوش‌ذقن هر دو نان خواهند ، او زوتر فطير * آرد و كمپير را گويد بگير و آن دگر را كه خوش استش قد و خد * كى دهد نان ؟ بلكه تأخير افكند گويدش بنشين زمانى بىگزند * كه به خانه نان ؟ تازه مىپزند چون رسد آن نان گرمش بعد كد « 1 » * گويدش بنشين كه حلوا مىرسد هم برين فن دارد آرش مىكند * وز ره پنهان شكارش مىكند كه مرا با تو كارى است يك زمان * منتظر مىباش ، اى خوب جهان بىمرادى مؤمنان از نيك و بد * تو يقين مىدان كه بهر اين بود

اى زبان كه جمله را ناصح بدى

اى دلى كه جمله را كردى تو گرم * گرم كن خود را و از خود دار شرم اى زبان كه جمله را ناصح بدى * نوبت تو گشت ، از چه تن زدى ؟ اى خرد ، كو پند شكّرخاى تو ؟ * دور توست اين دم چه شد هى هاى تو ؟
هامش
( 1 ) - كد : زحمت .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 230 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى