هركه را آتش پناه و پشت شد * هم مجوسى گشت و هم زردشت « 1 » شد
كل شىء ما خلا اللّه باطل * انّ فضل اللّه غيم هاطل
يار شب را ، روز مهجورى مده
يا رب اتمم نورنا فى السّاهره * و انجنا من مفضحات قاهرة
يار شب را ، روز مهجورى مده * جان قربتديده را دورى مده
بعد تو مرگى است با درد و نكال * خاصه بعدى كه بود بعد الوصال
آنكه ديدستت مكن ناديدهاش * آب زن بر سبزهء باليدهاش
من نكردم لاابالى در روش * تو مكن هم لاابالى در خلش « 2 »
هين مران از روى خود او را بعيد * آنكه او يك بار آن روى تو ديد
ديد روى جز تو شد غلّ گلو * كلّ شىء ما سوى اللّه باطل
باطلند و مىنمايندم رشد * زانكه باطل باطلان را مىكشد
ذرّه ذرّه كاندر اين ارض و سماست * جنس خود را هريكى چون كهرباست
معده نان را مىكشد تا مستقر * مىكشد مر آب را تفّ جگر
چشم جذاب بتان زين كويها * مغز جويان از گلستان بوىها
زانكه حس چشم آمد رنگكش * حس بينى مىكشد بوهاى خوش
زين كششها اى خداى رازدان * تو به جذب لطف خود دهمان امان
غالبى بر جاذبان اى مشترى * شايد از درماندگان را واخرى
هامش
( 1 ) - زردشت و زاردشت و زادهشت و زارهشت و زراپشت و زرادشت و زرهشت و زرهدشت مجموع نام مردى است كه كيش مغاير انبياء آورده است . ( در حاشيه اصل )
( 2 ) - خلش : خليدن ، درون كردن .