تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
هركه را آتش پناه و پشت شد * هم مجوسى گشت و هم زردشت « 1 » شد كل شىء ما خلا اللّه باطل * انّ فضل اللّه غيم هاطل

يار شب را ، روز مهجورى مده

يا رب اتمم نورنا فى السّاهره * و انجنا من مفضحات قاهرة يار شب را ، روز مهجورى مده * جان قربت‌ديده را دورى مده بعد تو مرگى است با درد و نكال * خاصه بعدى كه بود بعد الوصال آنكه ديدستت مكن ناديده‌اش * آب زن بر سبزهء باليده‌اش من نكردم لاابالى در روش * تو مكن هم لاابالى در خلش « 2 » هين مران از روى خود او را بعيد * آنكه او يك بار آن روى تو ديد ديد روى جز تو شد غلّ گلو * كلّ شىء ما سوى اللّه باطل باطلند و مىنمايندم رشد * زانكه باطل باطلان را مىكشد ذرّه ذرّه كاندر اين ارض و سماست * جنس خود را هريكى چون كهرباست معده نان را مىكشد تا مستقر * مىكشد مر آب را تفّ جگر چشم جذاب بتان زين كويها * مغز جويان از گلستان بوىها زانكه حس چشم آمد رنگ‌كش * حس بينى مىكشد بوهاى خوش زين كشش‌ها اى خداى رازدان * تو به جذب لطف خود ده‌مان امان غالبى بر جاذبان اى مشترى * شايد از درماندگان را واخرى
هامش
( 1 ) - زردشت و زاردشت و زادهشت و زارهشت و زراپشت و زرادشت و زرهشت و زره‌دشت مجموع نام مردى است كه كيش مغاير انبياء آورده است . ( در حاشيه اصل ) ( 2 ) - خلش : خليدن ، درون كردن .