تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧

مناجات

يا غياث المستغيثين اهدنا * لا افتخار بالعلوم و الغنى لا تزغ قلبا هديت بالكرم * و اصرف السوء الذى خط القلم بگذران از جان ما سوء قضا * وامبر ما را ز اخوان صفا تلخ‌تر از فرقت تو هيچ نيست * بىپناهت غير پيچاپيچ نيست رخت ما هم رخت ما را راه زن * جسم ما مرجان ما را جامه كن دست ما چون پاى ما را مىخورد * بىامان تو كسى جان چون برد ؟ چون تو ندهى راه ، جان خود برده گير * جان كه بىتو زنده باشد ، مرده گير گر تو طعنه مىزنى بر بندگان * مر تو را آن مىرسد اى كامران ور تو ماه و مهر را گويى جفا * ور تو قد سرو را گويى دوتا ور تو چرخ و عرش را خوانى حقير * ور تو كان و بحر را گويى فقير آن ، به نسبت با كمال تو رواست * ملك اكمال بقاها مر تو راست كه تو پاكى از خطر وز نيستى * نيستان آن را موجد و مفنيستى « 1 » آنكه رويانيد ، داند سوختن * زانكه چون بدريد ، داند دوختن مىبسوزد هر خزان مر باغ را * باز روياند گل مساغ « 2 » را كى بسوزيده ، برون آ ، تازه شو * بار ديگر خوب و خوب‌آوازه شو چشم نرگس كور شد بازش بساخت * حلق نى ببريد و بازش خود نواخت ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم * جز زبون و جز كه قانع نيستيم ما همه « نفسى و نفسى » مىزنيم * گر نخواهى ما همه اهرمنيم ز آن ز اهرمن رهيدستيم ما * كه خريدى جان ما را از عمى تو عصاكش ، هركه را كه زندگى است * بىعصا و بىعصاكش ، كور چيست ؟ غير تو هرچه خوش است و ناخوش است * آدمىسوز است و عين آتش است
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : مغنيستى . ( 2 ) - مساغ : معبر ، گذرگاه .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 227 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى