مناجات
يا غياث المستغيثين اهدنا * لا افتخار بالعلوم و الغنى
لا تزغ قلبا هديت بالكرم * و اصرف السوء الذى خط القلم
بگذران از جان ما سوء قضا * وامبر ما را ز اخوان صفا
تلختر از فرقت تو هيچ نيست * بىپناهت غير پيچاپيچ نيست
رخت ما هم رخت ما را راه زن * جسم ما مرجان ما را جامه كن
دست ما چون پاى ما را مىخورد * بىامان تو كسى جان چون برد ؟
چون تو ندهى راه ، جان خود برده گير * جان كه بىتو زنده باشد ، مرده گير
گر تو طعنه مىزنى بر بندگان * مر تو را آن مىرسد اى كامران
ور تو ماه و مهر را گويى جفا * ور تو قد سرو را گويى دوتا
ور تو چرخ و عرش را خوانى حقير * ور تو كان و بحر را گويى فقير
آن ، به نسبت با كمال تو رواست * ملك اكمال بقاها مر تو راست
كه تو پاكى از خطر وز نيستى * نيستان آن را موجد و مفنيستى « 1 »
آنكه رويانيد ، داند سوختن * زانكه چون بدريد ، داند دوختن
مىبسوزد هر خزان مر باغ را * باز روياند گل مساغ « 2 » را
كى بسوزيده ، برون آ ، تازه شو * بار ديگر خوب و خوبآوازه شو
چشم نرگس كور شد بازش بساخت * حلق نى ببريد و بازش خود نواخت
ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم * جز زبون و جز كه قانع نيستيم
ما همه « نفسى و نفسى » مىزنيم * گر نخواهى ما همه اهرمنيم
ز آن ز اهرمن رهيدستيم ما * كه خريدى جان ما را از عمى
تو عصاكش ، هركه را كه زندگى است * بىعصا و بىعصاكش ، كور چيست ؟
غير تو هرچه خوش است و ناخوش است * آدمىسوز است و عين آتش است
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : مغنيستى .
( 2 ) - مساغ : معبر ، گذرگاه .