تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
بد ندانى تا ندانى نيك را * ضد را از ضد توان ديد اى فتا چون ز ترك فكر اين عاجز شدى * از گناه آن‌گاه هم عاجز بدى چون بدى عاجز پشيمانى ز چيست * عاجزى را بازجو كز جذب كيست ؟ عاجزى بىقادرى اندر جهان * كس نديده است و نباشد ، اين بدان همچنين هر آرزو كه مىبرى * تو ز عيب آن حجابى اندرى ور نمودى علت آن آرزو * خود رميدى جان تو ز آن جست‌وجو وان دگر كارى ، كه هستى زان نفور * زان بود كه عيبش آمد در ظهور

مناجات

اى خداى رازدان خوش‌سخن * عيب كار بد ز ما پنهان مكن عيب كار نيك را منما به ما * تا نگرديم از روش سرد و هبا جز تو پيش كه برآرد بنده دست ؟ * هم دعا و هم اجابت از تو است هم ز اول تو دهى ميل دعا * تو دهى آخر دعاها را جزا اول و آخر تويى ما در ميان * هيچ هيچى كه نيايد در بيان اى دهنده عقلها فريادرس * تا نخواهى تو ، نخواهد هيچ‌كس هم طلب از توست هم آن نيكويى * ما كه‌ايم ، اول تويى ، آخر تويى هم بگو تو ، هم تو بشنو ، هم تو باش * ما همه لاشيم با چندين تراش