تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦

گفت در زندان دنيا من خوشم

استعيذ اللّه من شيطانه * قد هلكنا آه من طغيانه گفت در زندان دنيا من خوشم * تا كه دشمن‌زادگان را مىكشم هركه او را قوت ايمانى بود * وز براى زاد ره نانى بود مىستانم گه به مكر و گه به ريو * تا برآرند از پشيمانى غريو گه به درويشى كنم تهديدشان * گه به زلف و خال بندم ديدشان قوت ايمانى در اين زندان كم است * وانكه هست از قصد اين سگ در خم است از نماز و صوم و صد بيچارگى * قوت ذوق آيد برد يك‌بارگى يك سگ است و در هزاران مىرود * هركه در وى رفت او ، او مىشود هركه سردت كرد ، ميدان كو در اوست * ديو پنهان گشته اندر زيرپوست چون نيابد صورت آيد در خيال * تا كشاند آن خيالت در و بال گه خيال فرجه و گاهى دكان * گه خيال علم و گاهى خان‌ومان هان بگو لا حولها اندر بيان * از زبان تنها نه ، بلك از عين جان

حق همىگويد كه اى مغرور كور

حق همىگويد كه اى مغرور كور * نى ز نامم پاره گشته كوه طور ؟ كه : لو انزلنا كتابا للجبل * لانصدع ، ثم انقطع ، ثم ارتحل از من ار كوه احد واقف بدى * پاره گشتى و دلش پرخون شدى گر تو بىتقليد از اين واقف شوى * بىنشان از لطف چون هاتف شوى