تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
گر نبودى عكس آن سر و سرور * پس نخواندى ايزدش دار الغرور جمله مغروران بدين عكس آمده * بر گمانى كين بود جنّت‌كده مىگريزند از اصول باغها * بر خيالى مىكنند اين لاغها چون‌كه خواب غفلت آيدشان به سر * راست بينند و چه سود است آن نظر ؟ پس به گورستان غريو افتاده آه * تا قيامت زين غلط ، وا حسرتاه اى خنك آن را كه پيش از مرگ مرد * يعنى او از اصل اين رز بوى برد

ستون اين جهان خود غفلت است

پس ستون اين جهان خود غفلت است * چيست دولت ؟ كاين دوادو بالتست « 1 » اولش دودو به آخر لت بخور * جز در اين ويرانه نبود مرگ خر تو بجد ، كارى كه بگرفتى به دست * عيبش آيندم بر تو پوشيده شده است زان همىتانى به دادن تن به كار * كه بپوشيد از تو عيبش كردگار همچنين هر فكر كه گرمى در آن * عيب آن فكرت شده است از تو نهان بر تو گر پيدا شدى زو عيب و شين * زو رميدى جانت بعد المشرقين بس بپوشيد اول آن بر جان ما * تا كنيم آن كار بر وفق قضا چون قضا آورد حكم خود پديد * چشم وا شد ، تا پشيمانى رسيد اين پشيمانى قضاى ديگر است * اين پشيمانى بهل ، حق را پرست ور كنى عادت ، پشيمانى خورى * زين پشيمانى پشيمان‌تر شوى نيم عمرت در پريشانى رود * نيم ديگر در پشيمانى رود ترك اين فكر و پشيمانى بگو * حال و يار و كار نيكوتر بجو ور ندارى كار نيكوتر به دست * پس پشيمانيت بر فوت چه است ؟ گر همىدانى ، ره نيكوپرست * ور ندانى چون بدانى كين بد است ؟
هامش
( 1 ) - لت : سيلى ، پاره ، چماق .