تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
عقل كل را گفت : ما زاغ البصر « 1 » * عقل جزوى مىكند هر سو نظر عقل ما زاغ است نور خاصگان * عقل زاغ استاد گور مردگان جان كه از دنباله زاغان پرد * زاغ او را سوى گورستان برد هين مدو اندر پى نفس چو زاغ * كو به گورستان برد ، نى سوى باغ گر روى رو در پى عنقاى دل * سوى قاف و مسجد اقصاى دل نوگياهى هر دم از سوداى تو * مىدمد در مسجد اقصاى تو تو سليمان‌وار داد او بده * بىبر از وى پاى رد بر وى منه زانكه حال اين زمين باثبات * بازگويد با تو انواع نبات در زمين گر نيشكر ور خود نيست * ترجمان هر زمين نبت وى است پس زمين دل كه نبتش فكر بود * فكرها اسرار دل را وانمود دل ببيند سر بدان چشم صفى * آن حسابش كه شد از عامه خفى

حكايت

صوفيى در باغ از بهر گشاد * صوفيانه روى بر زانو نهاد پس فرورفت او به خود اندر نغول * شد ملول از صورت خوابش فضول كه چه خسبى ؟ آخر اندر زر نگر * اين درختان بين و آثار خضر امر حق بشنو كه گفته است انظروا * سوى اين آثار رحمت آر رو « 2 » گفت آثارش دل است اى بو الهوس * اين برون آثار آثار است و بس باغها و سبزه‌ها در عين جان * بر برون عكسش چو در آب روان آن خيال باغ باشد اندر آب * كه كند از لطف آب آن اضطراب باغها و ميوه‌ها اندر دل است * عكس لطف آن برين آب و گل است
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه :« ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى »سوره النجم ، آيه 17 . ( 2 ) - اشاره به آيه :« فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ »سوره الروم ، آيه 50 .