عقل كل را گفت : ما زاغ البصر « 1 » * عقل جزوى مىكند هر سو نظر
عقل ما زاغ است نور خاصگان * عقل زاغ استاد گور مردگان
جان كه از دنباله زاغان پرد * زاغ او را سوى گورستان برد
هين مدو اندر پى نفس چو زاغ * كو به گورستان برد ، نى سوى باغ
گر روى رو در پى عنقاى دل * سوى قاف و مسجد اقصاى دل
نوگياهى هر دم از سوداى تو * مىدمد در مسجد اقصاى تو
تو سليمانوار داد او بده * بىبر از وى پاى رد بر وى منه
زانكه حال اين زمين باثبات * بازگويد با تو انواع نبات
در زمين گر نيشكر ور خود نيست * ترجمان هر زمين نبت وى است
پس زمين دل كه نبتش فكر بود * فكرها اسرار دل را وانمود
دل ببيند سر بدان چشم صفى * آن حسابش كه شد از عامه خفى
حكايت
صوفيى در باغ از بهر گشاد * صوفيانه روى بر زانو نهاد
پس فرورفت او به خود اندر نغول * شد ملول از صورت خوابش فضول
كه چه خسبى ؟ آخر اندر زر نگر * اين درختان بين و آثار خضر
امر حق بشنو كه گفته است انظروا * سوى اين آثار رحمت آر رو « 2 »
گفت آثارش دل است اى بو الهوس * اين برون آثار آثار است و بس
باغها و سبزهها در عين جان * بر برون عكسش چو در آب روان
آن خيال باغ باشد اندر آب * كه كند از لطف آب آن اضطراب
باغها و ميوهها اندر دل است * عكس لطف آن برين آب و گل است
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه :« ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى »سوره النجم ، آيه 17 .
( 2 ) - اشاره به آيه :« فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ »سوره الروم ، آيه 50 .