تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
كه نى چربش دارد و نى نوش او * سحر خواند ، مىدمد در گوش او كه بيا مهمان ما اى روشنى * خانه آن توست و تو آن منى حزم آن باشد كه گويى تخمه‌ام * يا سقيم و خستهء اين دخمه‌ام يا سرم درد است درد سر ببر * يا مرا خوانده است آن خالو پسر زانكه يك نوشت دهد با نيش‌ها * كه بكارد در تو نوشش ريش‌ها يار تو خرجين توست و كيسه‌ات * گر تو رامينى مجو جز ويسه‌ات ويسه و معشوق تو هم ذات توست * وين برونىها همه آفات توست حزم آن باشد كه چون دعوت كنند * تو نگويى مست و خواهان منند دعوت ايشان صفير مرغ دان * كه كند صيّاد در مكمن نهان مرغ مرده پيش بنهاده كه اين * مىكند بس بانگ و آواز و حنين مرغ پندارد كه جنس اوست او * جمع آيد بر دردشان پوست ، او جز مگر مرغى كه حزمش داد حق * تا نگردد گيج آن دانه و ملق

عقل تو مغلوب دستور و هوا است

عقل تو مغلوب دستور و هواست * در وجودت رهزن راه خداست ناصحى ربّانىّ پندت دهد * آن سخن را او به فن طرحى نهد كاين نه بر جاى است ، هين از جا مشو * نيست چندان با خود آ ، شيدا مشو واى آن شه كه وزيرش اين بود * جاى هر دو دوزخ پركين بود عقل جز وى را وزير خود مگير * عقل كل را ساز اى سلطان وزير مر هوا را تو وزير خود مساز * كه برآيد جان پاكت از نماز كين هوا پرحرص و حالى بين بود * عقل را انديشه يوم الدين « 1 » بود
هامش
( 1 ) - يوم الدين : روز قيامت .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 222 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى