كه نى چربش دارد و نى نوش او * سحر خواند ، مىدمد در گوش او
كه بيا مهمان ما اى روشنى * خانه آن توست و تو آن منى
حزم آن باشد كه گويى تخمهام * يا سقيم و خستهء اين دخمهام
يا سرم درد است درد سر ببر * يا مرا خوانده است آن خالو پسر
زانكه يك نوشت دهد با نيشها * كه بكارد در تو نوشش ريشها
يار تو خرجين توست و كيسهات * گر تو رامينى مجو جز ويسهات
ويسه و معشوق تو هم ذات توست * وين برونىها همه آفات توست
حزم آن باشد كه چون دعوت كنند * تو نگويى مست و خواهان منند
دعوت ايشان صفير مرغ دان * كه كند صيّاد در مكمن نهان
مرغ مرده پيش بنهاده كه اين * مىكند بس بانگ و آواز و حنين
مرغ پندارد كه جنس اوست او * جمع آيد بر دردشان پوست ، او
جز مگر مرغى كه حزمش داد حق * تا نگردد گيج آن دانه و ملق
عقل تو مغلوب دستور و هوا است
عقل تو مغلوب دستور و هواست * در وجودت رهزن راه خداست
ناصحى ربّانىّ پندت دهد * آن سخن را او به فن طرحى نهد
كاين نه بر جاى است ، هين از جا مشو * نيست چندان با خود آ ، شيدا مشو
واى آن شه كه وزيرش اين بود * جاى هر دو دوزخ پركين بود
عقل جز وى را وزير خود مگير * عقل كل را ساز اى سلطان وزير
مر هوا را تو وزير خود مساز * كه برآيد جان پاكت از نماز
كين هوا پرحرص و حالى بين بود * عقل را انديشه يوم الدين « 1 » بود
هامش
( 1 ) - يوم الدين : روز قيامت .