اين درشت است و غليظ و ناپسند * ليك بنديش اى زن انديشهمند
اين درشت و زشتتر يا خود طلاق ؟ * اين تو را مكروهتر يا خود فراق ؟
همچنان اى خواجهء تشنيعزن * از بلا و رنج و از فقر و محن
لا شك اين ترك هوا تلخىده است * ليك از تلخى بعد حق به است
گر جهاد و صوم سخت است و خشن * ليك اين بهتر ز بعد ممتحن
رنج كى ماند دمى كه ذو المنن * گويدت چونى تو اى رنجور من ؟
ور نگويد ، كت نه آن فهم و فن است * ليك آن ذوق تو پرسش كردن است
آن مليحان كه طبيبان دلند * سوى رنجوران به پرسش مايلند
ور حذر از ننگ و از نامى كنند * چارهاى سازند و پيغامى كنند
ورنه در دلشان بود آن مفتكر * نيست معشوقى ز عاشق بىخبر
اى تو جوياى نوادر داستان * هم فسانهء عشقبازان را بخوان
ديدهاى عمرى تو داد و داورى * وانگه از ناديدگان ناشىترى ؟
هركه شاگرديش كرد استاد شد * تو سپستر رفتهاى اى كور لد
خود نبود از والدينت اعتبار * هم نبودت عبرت از ليل و نهار ؟
تو بر آن رنگى كه اول زادهاى * يك قدم زان پيشتر ننهادهاى
همچنان دوغ ترش در معدنى * خود نكردى زو مخلّص روغنى
چون حشيشى پا به گل بربستهاى * گرچه از باد هوس سرگشتهاى
همچو قوم موسى اندر حرّ تيه * ماندهاى بر جاى چل سال اى سفيه
مىروى هر روز تا شب هروله * خويش مىبينى در اول مرحله
نگذرى زين بعد سيصدساله تو * تا كه دارى عشق آن گوساله تو
بارى اكنون تو ز هر جزوت بپرس * صد زبان دارند اين اجزاى خرس
ذكر نعمتهاى رزّاق جهان * كه نهان شد آن در اوراق زمان
روز و شب افسانهجويانى تو چست * جزجز و تو فسانهگوى توست
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٢٠