تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
اين درشت است و غليظ و ناپسند * ليك بنديش اى زن انديشه‌مند اين درشت و زشت‌تر يا خود طلاق ؟ * اين تو را مكروه‌تر يا خود فراق ؟ همچنان اى خواجهء تشنيع‌زن * از بلا و رنج و از فقر و محن لا شك اين ترك هوا تلخىده است * ليك از تلخى بعد حق به است گر جهاد و صوم سخت است و خشن * ليك اين بهتر ز بعد ممتحن رنج كى ماند دمى كه ذو المنن * گويدت چونى تو اى رنجور من ؟ ور نگويد ، كت نه آن فهم و فن است * ليك آن ذوق تو پرسش كردن است آن مليحان كه طبيبان دلند * سوى رنجوران به پرسش مايلند ور حذر از ننگ و از نامى كنند * چاره‌اى سازند و پيغامى كنند ورنه در دلشان بود آن مفتكر * نيست معشوقى ز عاشق بىخبر اى تو جوياى نوادر داستان * هم فسانهء عشقبازان را بخوان ديده‌اى عمرى تو داد و داورى * وانگه از ناديدگان ناشىترى ؟ هركه شاگرديش كرد استاد شد * تو سپس‌تر رفته‌اى اى كور لد خود نبود از والدينت اعتبار * هم نبودت عبرت از ليل و نهار ؟ تو بر آن رنگى كه اول زاده‌اى * يك قدم زان پيشتر ننهاده‌اى همچنان دوغ ترش در معدنى * خود نكردى زو مخلّص روغنى چون حشيشى پا به گل بربسته‌اى * گرچه از باد هوس سرگشته‌اى همچو قوم موسى اندر حرّ تيه * مانده‌اى بر جاى چل سال اى سفيه مىروى هر روز تا شب هروله * خويش مىبينى در اول مرحله نگذرى زين بعد سيصدساله تو * تا كه دارى عشق آن گوساله تو بارى اكنون تو ز هر جزوت بپرس * صد زبان دارند اين اجزاى خرس ذكر نعمت‌هاى رزّاق جهان * كه نهان شد آن در اوراق زمان روز و شب افسانه‌جويانى تو چست * جزجز و تو فسانه‌گوى توست