كه چرا زهرهء طرب در رقص نيست ؟ * بر صعود و رقص سعد او مايست
اخترت گويد كه گر افزون كنم * لاغ را ، پس كلّيت مغبون كنم
تو مبين قلّابى اين اختران * عشق خود بر قلب زن بين اى مهان
رحمتى دان امتحان تلخ را * نقمتى دان ملك مرو و بلخ را
گر نبودى نفس و شيطان و هوا * ور نبودى زخم و چاليش و دغا
پس به چه نام و لقب خواندى ملك * بندگان خويش را ، اى منتهك ؟
چون بگفتى اى صبور و اى حليم ؟ * چون بگفتى اى شجاع و اى حكيم ؟
صابرين و صادقين و مشفقين * چون بدى بىرهزن ديو لعين ؟
رستم و حمزه و مخنث كى بدى * علم و حكمت باطل و مبدل شدى « 1 »
علم و حكمت بهر راه و بىرهى است * چون همه ره باشد ، آن حكمت تهى است
بهر اين دكّان طبع شوره آب * هر دوعالم را روا دارى خراب ؟
جور دوران و هر آن رنجى كه هست * سهلتر از بعد حق و غفلت است
زانكه اينها بگذرد آن نگذرد * دولت آن دارد كه جان آگه بود
حكايت
آن يكى زن ، شوى خود را گفت هى * اى مروّت را به يك ره كرده طى
هيچ تيمارم نمىدارى چرا ؟ * تا به كى باشم در اين خارى چرا ؟
گفت شو ، من نفقه چاره مىكنم * گرچه عورم ، دست و پايى مىزنم
آستين پيرهن بنمود زن * بس درشت و پروسخ « 2 » بدپيرهن
گفت از سختى تنم را مىخورد * كس كسى را كسوه « 3 » زينسان آورد ؟
گفت اى زن يك سؤالت مىكنم * مرد درويشم ، همين آمد فنم
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : مندك بدى .
( 2 ) - وسخ : چرك .
( 3 ) - كسوه : پيراهن ، لباس .