تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
كه چرا زهرهء طرب در رقص نيست ؟ * بر صعود و رقص سعد او مايست اخترت گويد كه گر افزون كنم * لاغ را ، پس كلّيت مغبون كنم تو مبين قلّابى اين اختران * عشق خود بر قلب زن بين اى مهان رحمتى دان امتحان تلخ را * نقمتى دان ملك مرو و بلخ را گر نبودى نفس و شيطان و هوا * ور نبودى زخم و چاليش و دغا پس به چه نام و لقب خواندى ملك * بندگان خويش را ، اى منتهك ؟ چون بگفتى اى صبور و اى حليم ؟ * چون بگفتى اى شجاع و اى حكيم ؟ صابرين و صادقين و مشفقين * چون بدى بىرهزن ديو لعين ؟ رستم و حمزه و مخنث كى بدى * علم و حكمت باطل و مبدل شدى « 1 » علم و حكمت بهر راه و بىرهى است * چون همه ره باشد ، آن حكمت تهى است بهر اين دكّان طبع شوره آب * هر دوعالم را روا دارى خراب ؟ جور دوران و هر آن رنجى كه هست * سهل‌تر از بعد حق و غفلت است زانكه اين‌ها بگذرد آن نگذرد * دولت آن دارد كه جان آگه بود

حكايت

آن يكى زن ، شوى خود را گفت هى * اى مروّت را به يك ره كرده طى هيچ تيمارم نمىدارى چرا ؟ * تا به كى باشم در اين خارى چرا ؟ گفت شو ، من نفقه چاره مىكنم * گرچه عورم ، دست و پايى مىزنم آستين پيرهن بنمود زن * بس درشت و پروسخ « 2 » بدپيرهن گفت از سختى تنم را مىخورد * كس كسى را كسوه « 3 » زين‌سان آورد ؟ گفت اى زن يك سؤالت مىكنم * مرد درويشم ، همين آمد فنم
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : مندك بدى . ( 2 ) - وسخ : چرك . ( 3 ) - كسوه : پيراهن ، لباس .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 219 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى