فعل آتش را نمىدانى تو برد * گرد آتش با چنين دانش مگرد
جوع را در جان نه و خوارش مبين
جوع ، خود ، سلطان داروهاست هين * جوع را در جان نه و خوارش مبين
جمله ناخوش از مجاعت خوش شده است * جمله خوشهها بىمجاعتها ردست
آن يكى مىخورد نان فخفره * گفت سايل چون بدين استت شره ؟
گفت جوع از صبر چون دو تا شود * نان جو در پيش من حلوا شود
پس توانم كه همه حلوا خورم * چون كنم صبرى ، صبورم لاجرم
جوع مر خاصان حق را دادهاند * تا شوند از جوع شير و زورمند
جوع هر جلف گدا را كى دهند ؟ * چون علف كم نيست ، پيش او نهند
كه بخور ، كه هم بدين ارزانيى * تو نهاى مرغاب ، مرغ نانيى
حكايت
شيخ مىشد با مريدى بىدرنگ * سوى شهرى ، نان در آنجا بود تنگ
ترس جوع و قحط در فكر مريد * هر دمى مىگشت از غفلت پديد
شيخ آگه بود و واقف از ضمير * گفت او را چند باشى در زحير ؟
از براى غصّهء نان سوختى * ديدهء صبر و توكّل دوختى ؟
تو نهاى زان نازنينان عزيز * كه تو را دارند بىجوز و مويز
جوع رزق جان خاصان خداست * كى زبون همچو تو گيج گداست ؟
باش فارغ تو از آنها نيستى * كه در اين مطبخ تو بىنان بيستى « 1 »
هامش
( 1 ) - بيستى : بايستى ، صبر كنى .