تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
فعل آتش را نمىدانى تو برد * گرد آتش با چنين دانش مگرد

جوع را در جان نه و خوارش مبين

جوع ، خود ، سلطان داروهاست هين * جوع را در جان نه و خوارش مبين جمله ناخوش از مجاعت خوش شده است * جمله خوشه‌ها بىمجاعتها ردست آن يكى مىخورد نان فخفره * گفت سايل چون بدين استت شره ؟ گفت جوع از صبر چون دو تا شود * نان جو در پيش من حلوا شود پس توانم كه همه حلوا خورم * چون كنم صبرى ، صبورم لاجرم جوع مر خاصان حق را داده‌اند * تا شوند از جوع شير و زورمند جوع هر جلف گدا را كى دهند ؟ * چون علف كم نيست ، پيش او نهند كه بخور ، كه هم بدين ارزانيى * تو نه‌اى مرغاب ، مرغ نانيى

حكايت

شيخ مىشد با مريدى بىدرنگ * سوى شهرى ، نان در آنجا بود تنگ ترس جوع و قحط در فكر مريد * هر دمى مىگشت از غفلت پديد شيخ آگه بود و واقف از ضمير * گفت او را چند باشى در زحير ؟ از براى غصّهء نان سوختى * ديدهء صبر و توكّل دوختى ؟ تو نه‌اى زان نازنينان عزيز * كه تو را دارند بىجوز و مويز جوع رزق جان خاصان خداست * كى زبون همچو تو گيج گداست ؟ باش فارغ تو از آنها نيستى * كه در اين مطبخ تو بىنان بيستى « 1 »
هامش
( 1 ) - بيستى : بايستى ، صبر كنى .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 217 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى