تو ز جائى آمدى وز موطنى * آمدن را راه دانى هيچ ؟ نى
گر ندانى تا نگويى راه نيست * زين ره بىراهه ما را رفتنى است
مىروى در خواب شاد از چپ و راست * هيچ دانى راه اين ميدان كجاست ؟
تو ببند اين چشم و خود تسليم كن * خويش را بينى در آن شهر كهن
چشم چون بندى كه صد چشم خمار * بند چشم توست هر سو از غرار
چارچشمى تو ز عشق مشترى * بر اميد مهترى و سرورى
ور بخسبى مشترى بينى به خواب * جغد بد كى خواب بيند جز خراب ؟
مشترى خواهى به هر دم پيچپيچ * تو چه دارى كه فروشى هيچهيچ
گر تو را نانى بدى تا چاشتى * از خريداران فراغت داشتى
ميل شهوت كر كند دل را و كور
ميل شهوت كر كند دل را و كور * تا نمايد خر چو يوسف ، نار نور
اى بسا سرمست نار و نور جو * خويشتن را نور مطلق داند او
جز مگر بنده خدا ، تا جذب حق * با رهش آرد ، بگرداند ورق
تا بداند آن خيال ناريه * در طريقت نيست الّا عاريه
زشتها را خوب بنمايد شره « 1 » * نيست از شهوت بتر ز آفات ره
صد هزاران نام نيكو كرد ننگ * صد هزاران زيركان را كرد دنگ
بر تو سرگين را فسونش شهد كرد * شهد را خود چون كند وقت نبرد ؟
شهوت از خوردن بود كم كن ز خور * يا نكاحى كن گريزان شو ز شر
چون بخوردى مىكشد سوى حرم * دخل را خرجى بيايد لاجرم
چون حريص خوردنى ، زن خواه زود * ورنه آمد گربه و دنبه ربود
بار سنگين بر خرى كه مىجهد * زود برنه پيش از آن كو برنهد
هامش
( 1 ) - شره : حرص .