تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
زانكه منزل‌هاى خشكى ز احتياط * هست ده‌ها و وطنها و رباط هست صد چندان ميان منزلين * آن طرف كه از نما تا روح عين در فناها اين بقاها ديده‌اى * بر بقاى جسم چون چسبيده‌اى ؟ هين بده اى زاغ اين جان ، باز باش * پيش تبديل خدا جانباز باش تازه مىگير و كهن را مىسپار * چون هر امسالت فزون است از سه پار گر نباشى نخل‌وار ايثار كن * كهنه بر كهنه نه و انبار كن كهنه و گنديده و پوسيده را * تحفه مىبر بهر هر ناديده را آنكه نو ديد او خريدار تو نيست * صيد حقّ است او گرفتار تو نيست هر كجا باشند جوقى مرغ كور * بر تو جمع آيند اى سيلاب شور تا فزايد كورى از شوراب‌ها * زانكه آب شور افزايد عمى اهل دنيا زين سبب اعمى دلند * شارب شورابهء آب‌وگلند خور دمى ده كور مىخر در جهان * چون ندارى آب حيوان در نهان

اى خليل از بهر چه كشتى خروس

چند گويى همچو زاغ پرنحوس * اى خليل از بهر چه كشتى خروس ؟ حكمت كشتن بگو تا چيست آن ؟ * تا مسبّح گردم آن را من به جان شهوتى است او و بس شهوت‌پرست * زان شراب زهرناك ژاژ مست گرنه بهر نسل بودى اى وصى * آدم از ننگش بكردى خود خصى گفت ابليس لعين دادار را * زفت دامى خواهم اين اشكار را زرّ و سيم و كلّه و اسبش نمود * كه بدين تانى خلايق را ربود گفت شاباش و تراش آويخت لنج * شد ترنجيده ترش همچون ترنج پس جواهرها « 1 » ز معدنهاى خوش * كرد آن پس‌مانده را حق پيشكش
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : زر و گوهر .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 214 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى