گير اين دام دگر را اى لعين * گفت زين افزون ده اى نعم المعين
چرب و شيرين و شرابات ثمين * دادش و پس جامهء ابريشمين
گفت يا رب بيش از اين خواهم مدد * تا ببندمشان به حبل من مسد
تا كه مستانت كه نرّ و پردلند * مردوار آن بندها را بگسلند
تا بدين دام و رسنهاى هوا * مرد تو گردد ز نامردان جدا
دام ديگر خواهم اى سلطان تخت * دام مردانداز حيلتساز سخت
خمر و بنگ آورد و پيش او نهاد * نيمخنده زد ، بدان شد نيم شاد
سوى اضلال ازل پيغام كرد * كه برار از قعر بحر فتنه گرد
چونكه خوبى زنان با او نمود * تا كه عقل و صبر مردان مىربود
پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد * كه بده زوتر ، رسيدم در مراد
چون بديد آن چشمهاى پرخمار * كه كند عقل و خرد را بىقرار
و آن صفاى عارض آن دلبران * كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن
رو و خال و ابرو و لب چون عقيق * گوييا خور « 1 » تافت از پردهء رقيق
ديد چون آن غنج برجست او سبك * چون تجلّى حق از پردهء تنك
گر راه روى راه برت بگشايند
گر زليخا بست درها هر طرف * يافت يوسف هم ز جنبش منصرف
ور ندارى پا بجنبان خويش را * تا ببينى هر كم و هر بيش را
باز شد قفل و در و ره شد پديد * چون توكل كرد يوسف ، برجهيد
گرچه رخنه نيست عالم را پديد * خيره ، يوسفوار مىبايد دويد
تا گشايد قفل و در پيدا شود * سوى بىجايى شما را جا شود
آمدى اندر جهان اى ممتحن * هيچ مىبينى طريق آمدن ؟
هامش
( 1 ) - خور : خورشيد .