تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
گير اين دام دگر را اى لعين * گفت زين افزون ده اى نعم المعين چرب و شيرين و شرابات ثمين * دادش و پس جامهء ابريشمين گفت يا رب بيش از اين خواهم مدد * تا ببندمشان به حبل من مسد تا كه مستانت كه نرّ و پردلند * مردوار آن بندها را بگسلند تا بدين دام و رسنهاى هوا * مرد تو گردد ز نامردان جدا دام ديگر خواهم اى سلطان تخت * دام مردانداز حيلت‌ساز سخت خمر و بنگ آورد و پيش او نهاد * نيم‌خنده زد ، بدان شد نيم شاد سوى اضلال ازل پيغام كرد * كه برار از قعر بحر فتنه گرد چون‌كه خوبى زنان با او نمود * تا كه عقل و صبر مردان مىربود پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد * كه بده زوتر ، رسيدم در مراد چون بديد آن چشمهاى پرخمار * كه كند عقل و خرد را بىقرار و آن صفاى عارض آن دلبران * كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن رو و خال و ابرو و لب چون عقيق * گوييا خور « 1 » تافت از پردهء رقيق ديد چون آن غنج برجست او سبك * چون تجلّى حق از پردهء تنك

گر راه روى راه برت بگشايند

گر زليخا بست درها هر طرف * يافت يوسف هم ز جنبش منصرف ور ندارى پا بجنبان خويش را * تا ببينى هر كم و هر بيش را باز شد قفل و در و ره شد پديد * چون توكل كرد يوسف ، برجهيد گرچه رخنه نيست عالم را پديد * خيره ، يوسف‌وار مىبايد دويد تا گشايد قفل و در پيدا شود * سوى بىجايى شما را جا شود آمدى اندر جهان اى ممتحن * هيچ مىبينى طريق آمدن ؟
هامش
( 1 ) - خور : خورشيد .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 215 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى