تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
اى كه خاك شوره را تو جان مىكنى * وى كه نان مرده را جان مىكنى اى كه جان خيره را رهبر كنى * وى كه بىره را تو پيغمبر كنى « 1 »

هركه سازد زين جهان آب حيات

هركه سازد زين جهان آب حيات * زودترش از ديگران آيد ممات ديدهء دل كو به گردون بنگريست * ديد كآنجا هردمى ميناگريست قلب اعيان است و اكسير محيط * ايتلاف خرقهء تن بىمخيط تو از آن روزى كه در هست آمدى * آتشى يا باد يا خاكى بدى گر در آن حالت تو را بودى بها « 2 » * كى رسيدى مر تو را اين ارتقا ؟ از مبدّل ، هستى اوّل نماند * هستى ديگر به جاى آن نشاند همچنين تا صد هزاران هستها * بعد يكديگر دويم از ابتدا آن مبدّل بين ، وسايط را بمان * كز وسايط دور كردى ز اصل آن واسطهء هر جان فزون شد وصل جست * واسطه كم ، ذوق وصل افزون‌تر است از سبب دانى شود كم حيرتت * حيرتى كان ره دهد در حضرتت آن بقاها از فناها يافتى * از فنا پس رو چرا برتافتى ؟ از فناها چه زيانت بود تا * بر بقا چسبيده‌اى اى ناسزا چون دوم از اولينت بهتر است * پس فنا جو و مبدّل را پرست صد هزاران حشر ديدى اى عنود * تاكنون هر لحظه از به دو وجود از جمادى بىخبر سوى نما * وز نما سوى حيات و ابتلا باز سوى عقل و تمييزات خوش * باز سوى خارج اين پنج و شش تا لب بحر اين نشان پاىهاست * پس نشان پا درون بحر لاست
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه :« وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى »سوره الضحى ، آيه 7 . ( 2 ) - در نسخه قونيه : بقا .