اى كه خاك شوره را تو جان مىكنى * وى كه نان مرده را جان مىكنى
اى كه جان خيره را رهبر كنى * وى كه بىره را تو پيغمبر كنى « 1 »
هركه سازد زين جهان آب حيات
هركه سازد زين جهان آب حيات * زودترش از ديگران آيد ممات
ديدهء دل كو به گردون بنگريست * ديد كآنجا هردمى ميناگريست
قلب اعيان است و اكسير محيط * ايتلاف خرقهء تن بىمخيط
تو از آن روزى كه در هست آمدى * آتشى يا باد يا خاكى بدى
گر در آن حالت تو را بودى بها « 2 » * كى رسيدى مر تو را اين ارتقا ؟
از مبدّل ، هستى اوّل نماند * هستى ديگر به جاى آن نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها * بعد يكديگر دويم از ابتدا
آن مبدّل بين ، وسايط را بمان * كز وسايط دور كردى ز اصل آن
واسطهء هر جان فزون شد وصل جست * واسطه كم ، ذوق وصل افزونتر است
از سبب دانى شود كم حيرتت * حيرتى كان ره دهد در حضرتت
آن بقاها از فناها يافتى * از فنا پس رو چرا برتافتى ؟
از فناها چه زيانت بود تا * بر بقا چسبيدهاى اى ناسزا
چون دوم از اولينت بهتر است * پس فنا جو و مبدّل را پرست
صد هزاران حشر ديدى اى عنود * تاكنون هر لحظه از به دو وجود
از جمادى بىخبر سوى نما * وز نما سوى حيات و ابتلا
باز سوى عقل و تمييزات خوش * باز سوى خارج اين پنج و شش
تا لب بحر اين نشان پاىهاست * پس نشان پا درون بحر لاست
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه :« وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى »سوره الضحى ، آيه 7 .
( 2 ) - در نسخه قونيه : بقا .