تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢

حكمت فرمان چه بود ؟

اين سخن را نيست پايان و فراغ * اى خليل حق چرا كشتى تو زاغ ؟ بهر فرمان ، حكمت فرمان چه بود ؟ * اندكى ز اسرار آن بايد نمود كاغ‌كاغ و نعرهء زاغ سياه * دايما باشد به دنيا عمرخواه همچو ابليس از خداى پاك فرد * تا قيامت عمر خود درخواست كرد گفت انظرنى الى يوم الجزا « 1 » * كاشكى گفتى كه تبنا ربّنا زندگى بىتوبه جان فرسودن است * مرگ حاضر ، غايب از حق بودن است عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود * بىخدا آب حيات آتش بود آن هم از تأثير لعنت بود كو * در چنان حضرت همىشد عمر جو از خدا غير خدا را خواستن * ظن افزونى است كلى كاستن خاصه عمرى غرق در بيگانگى * در حضور شير و روبه‌شانگى عمر بيشم ده كه تا پس‌تر روم * مهلم افزون كن كه تا كمتر شوم عمر خوش ، در قرب جان پروردن است * عمر زاغ از بهر سرگين خوردن است عمر بيشم ده كه تا گه مىخورم * دايم اينم ده كه بس بىگوهرم گرنه گه‌خوار است آن گنده دهان * گويد او كز زاغيم تو وارهان

مناجات

اى مبدّل كرده خاكى را به زر * خاك ديگر را بكرده بو البشر كار تو تبديل اعيان و عطا * كار من سهو است و نسيان و خطا سهو و نسيان را مبدل كن به علم * من همه خلمم « 2 » ، مرا كن جمله حلم
هامش
( 1 ) - اشاره است به : سخن شيطان به خداوند متعال در قرآن :« أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ »آيه : 14 ، سوره الاعراف . ( 2 ) - خلم : خلط غليظى كه از بينى آدمى و جانوران ريزد .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 212 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى