برمكن پر را و دل بركن از او
برمكن پر را و دل بركن از او * زانكه شرط اين جهاد ، آمد عدو
چون عدو نبود ، جهاد آمد محال * شهوتت نبود ، نباشد امتثال
صبر نبود چون نباشد ميل تو * خصم چون نبود ، چه حاجت حيل تو
هين مكن خود را خصى ، رهبان مشو * زانكه عفت ، هست شهوت را گرو
بىهوا ، نهى از هوا ممكن نبود * غازييى بر مرده كان ره نبود
انفقوا گفته است پس كسبى بكن * زانكه نبود خرج بىدخل كهن
گرچه آورد انفقوا را مطلق او * تو بخوان كه اكسبوا ثم انفقوا
همچنان چون شاه فرمود اصبروا * رغبتى بايد كز آن تابى تو رو
پس كلوا از بهر دام شهوت است * بعد از آن لا تسرفوا آن عفت است
چونكه رنج صبر نبود مر تو را * شرط نبود ، پس فرونايد جزا
ميلها همچون سگان خفتهاند * اندر ايشان خير و شر بنهفتهاند
چونكه قدرت نيست ، خفتند اين رده * همچو هيزم پارهها و تنزده
تا كه مردارى درآيد در ميان * نفخ صور حرص ، گويد با سگان
چون در آن كوچه خرى مردار شد * صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرصهاى خفته اندر كتم غيب * تاختن آورد ، و سر برزد ز جيب
موبهموى هر سگى دندان شده * وز براى حيله دمجنبان شده
نيم زيرش حيله ، بالا از غضب * چون ضعيف آتش كه يابد او حطب
شعلهشعله مىرسد از لا مكان * مىرود دود لهب تا آسمان
صد چنين سگ اندر اين ره خفتهاند * چون شكارى نيستشان بنهفتهاند
شهوت رنجور ساكن مىبود * خاطر او سوى صحّت مىرود
چون ببيند نان و سيب و خربزه * در مصاف مزه و خوف بزه
گر بود صبّار ديدن سود اوست * آن تهيج طبع شستن را نكوست
ور نباشد صبر پس ناديده به * تير دور اولى زمرد بىزره