تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١

برمكن پر را و دل بركن از او

برمكن پر را و دل بركن از او * زانكه شرط اين جهاد ، آمد عدو چون عدو نبود ، جهاد آمد محال * شهوتت نبود ، نباشد امتثال صبر نبود چون نباشد ميل تو * خصم چون نبود ، چه حاجت حيل تو هين مكن خود را خصى ، رهبان مشو * زانكه عفت ، هست شهوت را گرو بىهوا ، نهى از هوا ممكن نبود * غازييى بر مرده كان ره نبود انفقوا گفته است پس كسبى بكن * زانكه نبود خرج بىدخل كهن گرچه آورد انفقوا را مطلق او * تو بخوان كه اكسبوا ثم انفقوا همچنان چون شاه فرمود اصبروا * رغبتى بايد كز آن تابى تو رو پس كلوا از بهر دام شهوت است * بعد از آن لا تسرفوا آن عفت است چون‌كه رنج صبر نبود مر تو را * شرط نبود ، پس فرونايد جزا ميلها همچون سگان خفته‌اند * اندر ايشان خير و شر بنهفته‌اند چون‌كه قدرت نيست ، خفتند اين رده * همچو هيزم پاره‌ها و تن‌زده تا كه مردارى درآيد در ميان * نفخ صور حرص ، گويد با سگان چون در آن كوچه خرى مردار شد * صد سگ خفته بدان بيدار شد حرصهاى خفته اندر كتم غيب * تاختن آورد ، و سر برزد ز جيب موبه‌موى هر سگى دندان شده * وز براى حيله دم‌جنبان شده نيم زيرش حيله ، بالا از غضب * چون ضعيف آتش كه يابد او حطب شعله‌شعله مىرسد از لا مكان * مىرود دود لهب تا آسمان صد چنين سگ اندر اين ره خفته‌اند * چون شكارى نيستشان بنهفته‌اند شهوت رنجور ساكن مىبود * خاطر او سوى صحّت مىرود چون ببيند نان و سيب و خربزه * در مصاف مزه و خوف بزه گر بود صبّار ديدن سود اوست * آن تهيج طبع شستن را نكوست ور نباشد صبر پس ناديده به * تير دور اولى زمرد بىزره