گر دلم خوى صبورى داشتى * روى خوبم جز صفا نفراشتى
چون نديدم روى فرهنگ و صلاح * خصم ديدم زود بشكستم سلاح
تا نگردد تيغ من او را كمال * تا نگردد خنجرم بر من و بال
مىگريزم تا رگم جنبان بود * كى فرار از خويشتن آسان بود ؟
آنكه از غيرى بود او را فرار * چون از او ببريد ، گيرد او قرار
من كه خصمم هم منم اندر گريز * تا ابد كار من آمد خيزخيز
نى به هندش ايمن و نى در ختن * آنكه خصم اوست سايه خويشتن
چون فناش از فقر پيرايه شود * او محمّدوار بىسايه شود
فقر فخرى را فنا پيرايه شد * چون زبانهء شمع او بىسايه شد
شمع چون گردد زبانه پا و سر * سايه را نبود به گرد او گذر
موم از خويش وز سايه درگريخت * در شعاع از بهر او كه شمع ريخت
گفت او : بهر فنايت ريختم * گفت : من هم در فنا بگريختم
شمع چون در نار شد كلى فنا * نى اثر بينى ز شمع و نه ضيا
پر پى غيرت است و سر از بهر من * خانه سمع و بصر استون تن
جان فدا كردن براى صيد غير * كفر مطلق دان و نوميدى ز خير
هين مشو شكّر به پيش طوطيان * بلكه زهرى شو ، شو ايمن از زيان
يا براى شادباشى در خطاب * خويشتن مردار كن پيش كلاب
پس خضر كشتى براى آن شكست * تا كه آن كشتى ز ظالم بازرست
فقر فخرى بهر آن آمد غنى * تا ز طمّاعان گريزم در عنى
گنجها را در خرابى زان نهند * تا ز حرص اهل عمران وارهند
پر نتانى كند ، رو خلوت گزين * تا نگردى جمله خرج آن و اين
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 210
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢١٠