تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
گر دلم خوى صبورى داشتى * روى خوبم جز صفا نفراشتى چون نديدم روى فرهنگ و صلاح * خصم ديدم زود بشكستم سلاح تا نگردد تيغ من او را كمال * تا نگردد خنجرم بر من و بال مىگريزم تا رگم جنبان بود * كى فرار از خويشتن آسان بود ؟ آنكه از غيرى بود او را فرار * چون از او ببريد ، گيرد او قرار من كه خصمم هم منم اندر گريز * تا ابد كار من آمد خيزخيز نى به هندش ايمن و نى در ختن * آنكه خصم اوست سايه خويشتن چون فناش از فقر پيرايه شود * او محمّدوار بىسايه شود فقر فخرى را فنا پيرايه شد * چون زبانهء شمع او بىسايه شد شمع چون گردد زبانه پا و سر * سايه را نبود به گرد او گذر موم از خويش وز سايه درگريخت * در شعاع از بهر او كه شمع ريخت گفت او : بهر فنايت ريختم * گفت : من هم در فنا بگريختم شمع چون در نار شد كلى فنا * نى اثر بينى ز شمع و نه ضيا پر پى غيرت است و سر از بهر من * خانه سمع و بصر استون تن جان فدا كردن براى صيد غير * كفر مطلق دان و نوميدى ز خير هين مشو شكّر به پيش طوطيان * بلكه زهرى شو ، شو ايمن از زيان يا براى شادباشى در خطاب * خويشتن مردار كن پيش كلاب پس خضر كشتى براى آن شكست * تا كه آن كشتى ز ظالم بازرست فقر فخرى بهر آن آمد غنى * تا ز طمّاعان گريزم در عنى گنجها را در خرابى زان نهند * تا ز حرص اهل عمران وارهند پر نتانى كند ، رو خلوت گزين * تا نگردى جمله خرج آن و اين