تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
بيخ و شاخ اين رياست را اگر * بازگويم ، دفترى بايد دگر صد خورنده كنجد اندر گرد خوان * دو رياست‌جو نگنجد در جهان آن نخواهد كو بود در پشت خاك * تا ملك بكشد پدر را ز اشتراك آن شنيدستى كه الملك عقيم ؟ * قطع خويشى كرد ملكت‌جو ز بيم كو عقيم است و ورا فرزند نيست * همچو آتش با كسش پيوند نيست هرچه يابد او بسوزد ، بردرد * چون نيابد هيچ ، خود را مىخورد هيچ شو ، واره تو از دندان او * رحم كم جو از دل سندان او چون‌كه گشتى هيچ ، از سندان مترس * هر صباح از فقر مطلق گير درس هست الوهيّت رداى ذو الجلال * هركه درپوشد بر او گردد و بال تاج از آن اوست آن ما كمر * واى آن كز حدّ خود آرد گذر فتنهء توست اين پر طاوسيت * كاشتراكت بايد و قدّوسيت

حكايت

پرّ خود مىكند طاوسى به دشت * يك حكيمى رفته بود آنجا به گشت گفت طاوسا چنين پرّ سنى * بىدريغ از بيخ چون برمىكنى ؟ خود دلت چون مىدهد تا اين حلل * بركنى ، اندازيش اندر وحل ؟ « 1 » هر پرت را از عزيزى و پسند * حافظان در طى مصحف مىنهند اين چه ناشكرى و چه بىباكى است ؟ * تو نمىدانى كه نقّاشش كى است ؟ چون شنيد اين حرف ، در وى بنگريست * بعد از آن در نوحه آمد ، مىگريست نوحه و گريهء دراز و دردمند * هركه آنجا بود در گريه‌اش فكند وانكه مىپرسيد پركندن ز چيست * بىجوابى شد پشيمان ، مىگريست كز فضولى من چرا پرسيدمش ؟ * او ز غم پر بود ، شورانيدمش
هامش
( 1 ) - وحل : گل و لاى .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 208 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى