بيخ و شاخ اين رياست را اگر * بازگويم ، دفترى بايد دگر
صد خورنده كنجد اندر گرد خوان * دو رياستجو نگنجد در جهان
آن نخواهد كو بود در پشت خاك * تا ملك بكشد پدر را ز اشتراك
آن شنيدستى كه الملك عقيم ؟ * قطع خويشى كرد ملكتجو ز بيم
كو عقيم است و ورا فرزند نيست * همچو آتش با كسش پيوند نيست
هرچه يابد او بسوزد ، بردرد * چون نيابد هيچ ، خود را مىخورد
هيچ شو ، واره تو از دندان او * رحم كم جو از دل سندان او
چونكه گشتى هيچ ، از سندان مترس * هر صباح از فقر مطلق گير درس
هست الوهيّت رداى ذو الجلال * هركه درپوشد بر او گردد و بال
تاج از آن اوست آن ما كمر * واى آن كز حدّ خود آرد گذر
فتنهء توست اين پر طاوسيت * كاشتراكت بايد و قدّوسيت
حكايت
پرّ خود مىكند طاوسى به دشت * يك حكيمى رفته بود آنجا به گشت
گفت طاوسا چنين پرّ سنى * بىدريغ از بيخ چون برمىكنى ؟
خود دلت چون مىدهد تا اين حلل * بركنى ، اندازيش اندر وحل ؟ « 1 »
هر پرت را از عزيزى و پسند * حافظان در طى مصحف مىنهند
اين چه ناشكرى و چه بىباكى است ؟ * تو نمىدانى كه نقّاشش كى است ؟
چون شنيد اين حرف ، در وى بنگريست * بعد از آن در نوحه آمد ، مىگريست
نوحه و گريهء دراز و دردمند * هركه آنجا بود در گريهاش فكند
وانكه مىپرسيد پركندن ز چيست * بىجوابى شد پشيمان ، مىگريست
كز فضولى من چرا پرسيدمش ؟ * او ز غم پر بود ، شورانيدمش
هامش
( 1 ) - وحل : گل و لاى .