عقل جزوى عقل را بدنام كرد * كام دنيى مرد را بىكام كرد
آن ز صيدى حسن صيّادى بديد * وين ز صيّادى غم صيدى كشيد
آن ز خدمت ، ناز مخدومى بيافت * وين ز مخدومى ز راه عز بتافت
آن ز فرعونى اسير آب شد * وز اسيرى ، سبط صد سهراب شد
لعب معكوس است و فرزين بند سخت * حيل كم كن ، كار اقبال است و بخت
بر خيال و حيله كم تن تار را * كه غنى ره كى دهد مكّار را
مكر كن در راه نيكوخدمتى * تا نبوّت يا بى اندر امّتى
مكر كن تا وارهى از مكر خود * مكر كن تا فرد گردى از جسد
مكر كن تا كمترين بنده شوى * در كمى افتى ، خداونده شوى
روبهى و خدمت اى گرگ كهن * هيچ بر قصد خداوندى مكن
ليك چون پروانه بر آتش بتاز * كيسهء زان برمد و زو پاكباز
زور را بگذار و زارى را بگير * رحم سوى زارى آيد اى فقير
من غلام آنكه نفروشد وجود * جز بدان سلطان با افضال و جود
چون بگريد ، آسمان گريان شود * چون بنالد چرخ يا ربخوان شود
من غلام آن مس همّتپرست * كه به غير كيميا نارد شكست
دست اشكسته برآور در دعا * سوى اشكسته بود فضل خدا
گر رهايى بايدت زين چاه تنگ * اى برادر رو بر آذر بىدرنگ
مكر حق را بين و مكر خود بهل * اى ز مكرش مكر مكّاران خجل
پرّ طاوست مبين و پاى بين * تا كه سوء العين نگشايد كمين
حرص بد يكتاست وين پنجاهتاست * حرص شهوت مار و منصب اژدهاست
حرص بط از شهوت حلق است و فرج * در رياست بيست چندان است درج
از الوهيّت زند در جاه لاف * طامع شركت كجا باشد معاف
زلّت آدم ز اشكم بود و باه * و آن ابليس از تكبّر بود و جاه
لاجرم او زود استغفار كرد * و آن لعين از توبه استكبار كرد
حرص حلق و فرج هم از بدرگيست * ليك منصب نيست آن اشكستگيست
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٠٧