تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
عقل جزوى عقل را بدنام كرد * كام دنيى مرد را بىكام كرد آن ز صيدى حسن صيّادى بديد * وين ز صيّادى غم صيدى كشيد آن ز خدمت ، ناز مخدومى بيافت * وين ز مخدومى ز راه عز بتافت آن ز فرعونى اسير آب شد * وز اسيرى ، سبط صد سهراب شد لعب معكوس است و فرزين بند سخت * حيل كم كن ، كار اقبال است و بخت بر خيال و حيله كم تن تار را * كه غنى ره كى دهد مكّار را مكر كن در راه نيكوخدمتى * تا نبوّت يا بى اندر امّتى مكر كن تا وارهى از مكر خود * مكر كن تا فرد گردى از جسد مكر كن تا كمترين بنده شوى * در كمى افتى ، خداونده شوى روبهى و خدمت اى گرگ كهن * هيچ بر قصد خداوندى مكن ليك چون پروانه بر آتش بتاز * كيسهء زان برمد و زو پاك‌باز زور را بگذار و زارى را بگير * رحم سوى زارى آيد اى فقير من غلام آنكه نفروشد وجود * جز بدان سلطان با افضال و جود چون بگريد ، آسمان گريان شود * چون بنالد چرخ يا رب‌خوان شود من غلام آن مس همّت‌پرست * كه به غير كيميا نارد شكست دست اشكسته برآور در دعا * سوى اشكسته بود فضل خدا گر رهايى بايدت زين چاه تنگ * اى برادر رو بر آذر بىدرنگ مكر حق را بين و مكر خود بهل * اى ز مكرش مكر مكّاران خجل پرّ طاوست مبين و پاى بين * تا كه سوء العين نگشايد كمين حرص بد يكتاست وين پنجاه‌تاست * حرص شهوت مار و منصب اژدهاست حرص بط از شهوت حلق است و فرج * در رياست بيست چندان است درج از الوهيّت زند در جاه لاف * طامع شركت كجا باشد معاف زلّت آدم ز اشكم بود و باه * و آن ابليس از تكبّر بود و جاه لاجرم او زود استغفار كرد * و آن لعين از توبه استكبار كرد حرص حلق و فرج هم از بدرگيست * ليك منصب نيست آن اشكستگيست