تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
باز اين را سهل و مىجو دگر * اينت لعب كودكان بىخبر شب شود ، در دام تو يك صيد نى * دام بر تو جز صداع و قيد نى پس تو خود را صيد مىكردى مدام * كه شدى محبوس و محرومى ز كام در زمانه صاحب دامى بود * همچو ما احمق ، كه صيد خود كند ؟ چون شكار خوك آمد صيد عام * رنج بىحد ، لقمه خوردن زو حرام آنكه ارزد صيد را ، عشق است و بس * ليك او كى گنجد اندر دام كس ؟ تو مگر آيى و صيد او شوى * دام بگذارى ، و قيد او شوى عشق مىگويد به گوشم پست پست : * صيد بودن بهتر از صيادى است گول مىكن خويش را و غرّه شو * آفتابى را رها كن ، ذرّه شو بر درم ساكن شو و بىخانه باش * دعوى شمعى مكن ، پروانه باش تا ببينى چاشنى زندگى * سلطنت بينى نهان در بندگى نعل بينى بازگو نه در جهان * تخته‌بند آن را لقب كرده شهان پس طناب اندر گلو و تاج دار * بر وى انبوهى كه اينك تاجدار همچو گور كافران بيرون حلل * اندرون قهر خدا عزّ و جلّ

مثالى از لطف و قهر حضرت حق

گفت درويشى به درويشى كه تو * چون بديدى حضرت حق را ؟ بگو گفت بىچون ديدم ، امّا بهر قال * بازگويم مختصر آن را مثال ديدمش سوى چپ او آذرى * سوى دست راستش خوش كوثرى سوى چپّش بس جهان‌سوز آتشى * سوى دست راستش جوى خوشى اندر آن آتش گروهى بسته دست * و اندر آن كوثر گروهى شاد و مست ليك لعبى بازگونه بود سخت * پيش پاى هر شقى و نيك‌بخت هركه در آتش همىرفت و شرر * از ميان آب برمىكرد سر
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 205 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى