باز اين را سهل و مىجو دگر * اينت لعب كودكان بىخبر
شب شود ، در دام تو يك صيد نى * دام بر تو جز صداع و قيد نى
پس تو خود را صيد مىكردى مدام * كه شدى محبوس و محرومى ز كام
در زمانه صاحب دامى بود * همچو ما احمق ، كه صيد خود كند ؟
چون شكار خوك آمد صيد عام * رنج بىحد ، لقمه خوردن زو حرام
آنكه ارزد صيد را ، عشق است و بس * ليك او كى گنجد اندر دام كس ؟
تو مگر آيى و صيد او شوى * دام بگذارى ، و قيد او شوى
عشق مىگويد به گوشم پست پست : * صيد بودن بهتر از صيادى است
گول مىكن خويش را و غرّه شو * آفتابى را رها كن ، ذرّه شو
بر درم ساكن شو و بىخانه باش * دعوى شمعى مكن ، پروانه باش
تا ببينى چاشنى زندگى * سلطنت بينى نهان در بندگى
نعل بينى بازگو نه در جهان * تختهبند آن را لقب كرده شهان
پس طناب اندر گلو و تاج دار * بر وى انبوهى كه اينك تاجدار
همچو گور كافران بيرون حلل * اندرون قهر خدا عزّ و جلّ
مثالى از لطف و قهر حضرت حق
گفت درويشى به درويشى كه تو * چون بديدى حضرت حق را ؟ بگو
گفت بىچون ديدم ، امّا بهر قال * بازگويم مختصر آن را مثال
ديدمش سوى چپ او آذرى * سوى دست راستش خوش كوثرى
سوى چپّش بس جهانسوز آتشى * سوى دست راستش جوى خوشى
اندر آن آتش گروهى بسته دست * و اندر آن كوثر گروهى شاد و مست
ليك لعبى بازگونه بود سخت * پيش پاى هر شقى و نيكبخت
هركه در آتش همىرفت و شرر * از ميان آب برمىكرد سر