هركه سوى راست شد و آب زلال * سر ز آتش برزد از سوى شمال
كم كسى بر سرّ اين مضمر زدى * لاجرم كم كس در آن آذر شدى
جز كسى كو بر سرش اقبال ريخت * او رها كرد آب و در آتش گريخت
جوقجوق و صفصف از حرص و شتاب * محترز ز آتش ، گريزان سوى آب
لاجرم ز آتش برآوردند سر * اعتبار الاعتبار اى بىخبر
بانگ مىزد آتش اى گيجان غول * من نيم آتش منم چشمهء قبول
چشمبندى كردهاند اى بىنظر * در من آ و هيچ منديش از شرر
اى خليل اينجا شرار و دود نيست * جز كه سحر و خدعهء نمرود نيست
چون خليل حق اگر فرزانهاى * آتش آب توست و تو پروانهاى
جان پروانه همىدارد ندى * كى دريغا صد هزارم پر بدى
تا همىسوزيد آتش بىامان * كورى چشم و دل نامحرمان
بر من آرد رحم جاهل از خرى * من بر او رحم آوردم از بينشورى
خاصه اين آتش كه جان آبهاست * كار پروانه به عكس كار ماست
او نبيند سوز و در نارى رود * دل ببيند نار و در نورى شود
بس نكو گفت آن رسول خوشجوان * ذرّهاى عقلت به از صوم و نماز
زانكه عقلت جوهر است آن دو عرض * اين دو در تكليف آن شد مفترض
تا جلا باشد مران آيينه را * كه صفا آيد ز طاعت سينه را
ليك گر آيينه از بن فاسد است * صيقل او را ديرباز آرد به دست
وانكه زين آيينه او خوش مغرس است * اندكى صيقلگرى او را بس است
اين تفاوت عقلها را نيك دان * در مراتب ، از زمين تا آسمان
هست عقلى همچو قرص آفتاب * هست عقلى كمتر از زهره و شهاب
هست عقلى چون چراغ سركشى * هست عقلى چون ستارهء آتشى
عقلهاى خلق عكس عقل او * عقل او مشك است و عقل خلق بو
عقل كل و نفس كل مرد خداست * عرش و كرسى را مدان كز وى جداست
مظهر حق است ذات پاك او * زو بجو حق را و از ديگر مجو
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٠٦