تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
هركه سوى راست شد و آب زلال * سر ز آتش برزد از سوى شمال كم كسى بر سرّ اين مضمر زدى * لاجرم كم كس در آن آذر شدى جز كسى كو بر سرش اقبال ريخت * او رها كرد آب و در آتش گريخت جوق‌جوق و صف‌صف از حرص و شتاب * محترز ز آتش ، گريزان سوى آب لاجرم ز آتش برآوردند سر * اعتبار الاعتبار اى بىخبر بانگ مىزد آتش اى گيجان غول * من نيم آتش منم چشمهء قبول چشم‌بندى كرده‌اند اى بىنظر * در من آ و هيچ منديش از شرر اى خليل اينجا شرار و دود نيست * جز كه سحر و خدعهء نمرود نيست چون خليل حق اگر فرزانه‌اى * آتش آب توست و تو پروانه‌اى جان پروانه همىدارد ندى * كى دريغا صد هزارم پر بدى تا همىسوزيد آتش بىامان * كورى چشم و دل نامحرمان بر من آرد رحم جاهل از خرى * من بر او رحم آوردم از بينشورى خاصه اين آتش كه جان آبهاست * كار پروانه به عكس كار ماست او نبيند سوز و در نارى رود * دل ببيند نار و در نورى شود بس نكو گفت آن رسول خوش‌جوان * ذرّه‌اى عقلت به از صوم و نماز زانكه عقلت جوهر است آن دو عرض * اين دو در تكليف آن شد مفترض تا جلا باشد مران آيينه را * كه صفا آيد ز طاعت سينه را ليك گر آيينه از بن فاسد است * صيقل او را ديرباز آرد به دست وانكه زين آيينه او خوش مغرس است * اندكى صيقل‌گرى او را بس است اين تفاوت عقلها را نيك دان * در مراتب ، از زمين تا آسمان هست عقلى همچو قرص آفتاب * هست عقلى كمتر از زهره و شهاب هست عقلى چون چراغ سركشى * هست عقلى چون ستارهء آتشى عقلهاى خلق عكس عقل او * عقل او مشك است و عقل خلق بو عقل كل و نفس كل مرد خداست * عرش و كرسى را مدان كز وى جداست مظهر حق است ذات پاك او * زو بجو حق را و از ديگر مجو
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 206 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى