چون نهاد از آب و گل بر سر كلاه * گشت آن الفاظ جانى روسياه
كه نقاب حرف و دم در خود كشيد * تا شود بر آب و گل معنى پديد
گرچه از يك وجه منطق كاشف است * ليك از ده وجه پرده و كاسف « 1 » است
بس بلا و رنج بايست و وقوف * تا رهد آن روح صافى از حروف
ليك بعضى زين صدا كرتر شدند * باز بعضى صافى و برتر شدند
عاجزانه جنبشى بايد در آن
گرچه عاجز آمد اين عقل از بيان * عاجزانه جنبشى بايد در آن
انّ شيئا كلّه لا يدرك * اعلموا ان كلّه لا يترك
گر نتانى خورد از طوفان سحاب * كى توان كردن به ترك خورد آب
راز را گر مىنيارى در بيان * دركها را تازه كن از قشر آن
من بگويم وصف تو تا ره برند * پيش از آن كز فوت آن حسرت خورند
نور حقى و به حق جذاب جان * خلق در ظلمات وهمند و كمان
شرط تعظيم است تا اين نور خوش * گردد اين بىديد كان را سرمهكش
نور بايد مستعد تيزگوش * كه نباشد عاشق ظلمت چو موش
سستچشمانى كه شب جولان كنند * كى طواف مشعلهء ايمان كنند
نكتههاى مشكل باريك شد * بند طبعى كه ز دين تاريك شد
چار وصف است اين بشر را دل فشار * چارميخ عقل كشته اين چهار
هامش
( 1 ) - كاسف : پوشيده ، محجوب ، در نسخهء قونيه مكنف است .