خاصه درويشى كه شد بىجسم و مال * كار فقر جسم دارد ، نى سؤال
سايل آن باشد كه مال او گداخت * قانع آن باشد كه جسم خويش باخت
پس ز درد اكنون شكايت برمدار * كوست سوى نيست اسبى راهوار
اينقدر گفتيم ، باقى فكر كن * فكر اگر جامد بود ، رو ذكر كن
ذكر آرد فكر را در اهتزاز * ذكر را خورشيد اين افسرده ساز
اصل خود جذب است ، ليك اى خواجهتاش * كار كن ، موقوف آن جذبه مباش
زانكه ترك كار چون نازى بود * نازكى در خورد جانبازى بود ؟
نى قبول انديش ، نه ردّ اى غلام * امر را و نهى را مىبين مدام
مرغ جذبه ناگهان پرّد ز عش « 1 » * چون بديدى صبح ، شمع اكنون بكش
از قدحهاى صور كم باش مست
از قدحهاى صور ، كم باش مست * تا نگردى بتتراش و بتپرست
از قدحهاى صور بگذر ، ماييست * باده در جامست ، ليك از جام نيست
سوى بادهبخش بگشا پهن فم * چون رسد باده ، نيايد جام كم
آدما ، معنى دلبندم بجوى * ترك قشر صورت گندم بگوى
چونكه ريگى آرد شد بهر خليل * دان كه معزول است گندم ، اى نبيل
صورت از بىصورت آيد در وجود * همچنان كز آتشى زاده است دود
كمترين عيب مصوّر در خصال * چون پياپى بينيش ، آيد ملال
حيرت محض آردت بىصورتى * زاده صد گون آلت از بىآلتى
بى ز دستى دستها بافد همى * جان جان سازد مصوّر آدمى
آنچنان كاندر دل از هجر و وصال * مىشود بافيده گوناگون خيال
هيچ ماند آن مؤثر با اثر * هيچ ماند بانگ نوحه با ضرر
هامش
( 1 ) - عش : لانه ، آشيانه .