تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
خاصه درويشى كه شد بىجسم و مال * كار فقر جسم دارد ، نى سؤال سايل آن باشد كه مال او گداخت * قانع آن باشد كه جسم خويش باخت پس ز درد اكنون شكايت برمدار * كوست سوى نيست اسبى راهوار اين‌قدر گفتيم ، باقى فكر كن * فكر اگر جامد بود ، رو ذكر كن ذكر آرد فكر را در اهتزاز * ذكر را خورشيد اين افسرده ساز اصل خود جذب است ، ليك اى خواجه‌تاش * كار كن ، موقوف آن جذبه مباش زانكه ترك كار چون نازى بود * نازكى در خورد جانبازى بود ؟ نى قبول انديش ، نه ردّ اى غلام * امر را و نهى را مىبين مدام مرغ جذبه ناگهان پرّد ز عش « 1 » * چون بديدى صبح ، شمع اكنون بكش

از قدحهاى صور كم باش مست

از قدحهاى صور ، كم باش مست * تا نگردى بت‌تراش و بت‌پرست از قدحهاى صور بگذر ، ماييست * باده در جامست ، ليك از جام نيست سوى باده‌بخش بگشا پهن فم * چون رسد باده ، نيايد جام كم آدما ، معنى دلبندم بجوى * ترك قشر صورت گندم بگوى چون‌كه ريگى آرد شد بهر خليل * دان كه معزول است گندم ، اى نبيل صورت از بىصورت آيد در وجود * همچنان كز آتشى زاده است دود كمترين عيب مصوّر در خصال * چون پياپى بينيش ، آيد ملال حيرت محض آردت بىصورتى * زاده صد گون آلت از بىآلتى بى ز دستى دستها بافد همى * جان جان سازد مصوّر آدمى آن‌چنان كاندر دل از هجر و وصال * مىشود بافيده گوناگون خيال هيچ ماند آن مؤثر با اثر * هيچ ماند بانگ نوحه با ضرر
هامش
( 1 ) - عش : لانه ، آشيانه .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 199 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى