نوحه را صورت ، ضرر بىصورتى است * دست خايند از ضرركش دست نيست
اين مثل نالايق است اى مستدل * قبلهء تفهيم را جهد المقل
فاعل مطلق ، يقين بىصورت است * صورت اندر دست او چون آلت است
گهگه آن بىصورت از كتم عدم * مر صور را ره نمايد از كرم
تا مدد گيرد از او هر صورتى * از كمال و از جمال و قدرتى
باز بىصورت چو پنهان كرد رو * آمدند از بهر كد در رنگ و بو
صورتى از صورتى ديگر ، كمال * گر بجويد باشد از عين ضلال
پس چه عرضه مىكنى اى بىهنر « 1 » * احتياج خود به محتاج دگر ؟
چون صور بندهست بر يزدان مگو * ظن مبر صورت ، به تشبيهش مجو
در تضرّع جوى و در افناى خويش * كز تفكّر جز صور نايد به پيش
ور ز غير صورتت نبود فره « 2 » * صورتى كان بىتو زايد در تو ، به
صورت شهرى كه آنجا مىروى * ذوق بىصورت كشيدت ، اى روى
پس به معنى مىروى تا لامكان * كه خوشى غير مكان است و زمان
صورت يارى كه سوى او شوى * از براى مونسىاش مىروى
پس به معنى سوى بىصورت شدى * گرچه زان مقصود غافل آمدى
پس حقيقت ، حق بود معبود كل * كز پى ذوق است سيران سبل
ليك بعضى رو سوى دم كردهاند * گرچه سر اصل است ، سر گم كردهاند
ليك آن سر پيش آن ضالان گم * قوم ديگر پا و سر كردند گم
آن ز سر مىبايد آن داد ، اين ز دم * مىدهد داد سرى از راه دم
چونكه گم شد جمله ، جمله يافتند * از كم آمد سوى كل بشتافتند
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : اى بىگهر .
( 2 ) - فره : فراوان ، بسيار .