چون انيس طبع تو آن نيستى است * از فنا و نيست اين پرهيز چيست ؟
گر انيس لانهاى اى جان به سر * در كمين لا چرايى منتظر ؟
زانكه دارى جمله دل بركندهاى * شست دل در بحر لا افكندهاى
از چه نام برگ را كردى تو مرگ * جادويى بين ، كه نمودت برگ مرگ
هر دو چشمت بست سحر صنعتش * تا كه جان را در چه آمد رغبتش
تا خيال او ز صنع كردگار * جمله صحرا فوق چه زهر است و مار
از وجودى ترس كاكنون در ويى * آن خيالت لاشىء و تو لاشىء
لاشىء بر لاشىء عاشق شده است * هيچ نى مر هيچ نى را ره ز دست
چون برون شد اين خيالات آن از ميان * گشت نامعقول تو بر تو عيان
آن گروهى كز فقيرى بىبرند * صد جهت زان مردگان فانىترند
مرگ يك قتل است وان سيصد هزار * هريكى را خونبهاى بىشمار
گرچه كشت اين قوم را حق بارها * ريخت بهر خونبها انبارها
همچو جرجيسند هريك در سرار * كشته گشته ، زنده گشته ، شصت بار
كشته از زخم سنان دادگر * مىبسوزد كه بزن زخمى دگر
و اللّه از عشقت وجود جان پر است * كشته بر قتل دوم عاشقتر است
درگداز اين جمله تن را در بصر * در نظر رو ، در نظر رو ، در نظر
يك نظر دو كز همىبيند ز راه * يك نظر دو كون ديد و روى شاه
در ميان اين دو فرق بىشمار * سرمه جو ، و اللّه اعلم بالسّرار
چون شنيدى شرح بحر نيستى * كوش دايم تا برين بحر ايستى
چونكه اصل كارگاه آن نيستى است * كه خلأ و بىنشان است و تهى است
جمله استادان پى اظهار كار * نيستى جويند و جاى انكسار
لاجرم استاد استادان صمد * كارگاهش نيستى و لا بود
هركجا اين نيستى انبوهتر « 1 » * كار حق و كارگاهش بيشتر « 2 »
نيستى چون هست بالايين طبق * بر همه بردند درويشان سبق
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : افزونترست .
( 2 ) - در نسخه قونيه : آن برست .