تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
متّصل چون شد دلت با آن عدن * هين بگو مهراس از خالى شدن امر قل زين آمدش ، كى راستين * كم نخواهد شد ، بگو درياست اين انصتوا يعنى كه آبت را بلاغ * هين تلف كم كن ، كه لب خشك است باغ اين سخن پايان ندارد اى پدر * اين سخن را ترك كن ، پايان نگر غيرتم نايد « 1 » كه پيشت بيستند * بر تو مىخندند عاشق نيستند عاشقانت در پس پرده كرم * بهر تو نعره‌زنان بين دم‌به‌دم عاشق آن عاشقان غيب باش * عاشقان پنج‌روزه كم تراش كه بخوردندت ز خدعه جذبه‌اى * سالها زيشان نديدى حبّه‌اى چند هنگامه نهى بر راه عام ؟ * گام جستى « 2 » ، برنيامد هيچ كام وقت صحّت جمله يارند و حريف * وقت درد و غم ، به جز حق كو اليف ؟ وقت درد چشم و دندان هيچ‌كس * دست تو گيرد به جز فريادرس ؟ پس همان درد و مرض را ياد دار * چون اياز « 3 » از پوستين كن اعتبار پوستين آن حالت درد تو است * كه گرفته است آن اياز آن را به دست

رو به خاك آريم كز وى رسته‌ايم

اى به زربفت و كمر آموخته * آخرستت جامهء نادوخته رو به خاك آريم كز وى رسته‌ايم * دل چرا در بىوفايان بسته‌ايم ؟ جدّ و خويشان قديمى چار طبع * ما به خويشىء عاريت بستيم طمع سالها هم‌صحبتى و همدمى * با عناصر داشت جسم آدمى روح او خود از نفوس و از عقول * روح اصول خويش را كرده نكول از عقول و از نفوس پرصفا * نامه مىآيد به جان كى بىوفا
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : آيد . ( 2 ) - در نسخه قونيه : خستى . ( 3 ) - اياز ، غلام محبوب سلطان محمود غزنوى .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 193 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى