تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
مشترى را صابران دريافتند * چون سوى هر مشترى نشتافتند

بود به مار بد از يار بد

حق ذات پاك اللّه الصمد * كه بود به مار بد از يار بد مار بد جانى ستاند از سليم * يار بد آرد سوى نار مقيم از قرين بىقول و گفت‌وگوى او * خو بدزدد دل نهان از خوى او چون‌كه او افكند بر تو سايه را * دزدد آن بىمايه از تو مايه را عقل تو گر اژدهايى گشت مست * يار بد او را زمرّد دان كه هست ديدهء عقلت به دو بيرون جهد * طعن اوت اندر كف طاعون نهد هر زمان خواند تو را تا خرگهى * كو دراندازد تو را اندر چهى كه فلان جا حوض آب است و عيون * تا دراندازد به حوضت سرنگون آدمى را با همه وحى و نظر * اندر افكندن لعين بردش ز سر بىگناهى ، بىگزند سابقى * كه رسيد او را ز آدم ناحقى غرق گشته عقل‌هاى چون جبال * در بحار و وهم و گرداب خيال صد هزاران كشتى با هول و سهم * تخته‌تخته گشته در درياى وهم زين خيال رهزن راه يقين * گشت هفتاد و دو ملت اهل دين چون تو را وهم تو دارد خيره‌سر * از چه گردى گرد اوهام دگر ؟ عاجزم من از منىّ خويشتن * چه نشستى پر منى تو پيش من ؟ بىمن و مايى همىجويم به جان * تا شوم من گوى آن خوش‌صولجان هركه بىمن شد ، همه من‌ها از اوست * دوست جمله شد ، چو خود را نيست دوست رزق از وى جو ، مجو از زيد و عمرو * مستى از وى جو ، مجو از بنگ و خمر منعمى زو خواه ، نى از گنج و مال * نصرت از وى جوى نى از عمّ و خال « 1 »
هامش
( 1 ) - عمّ و خال : عمو و دايى .