مشترى را صابران دريافتند * چون سوى هر مشترى نشتافتند
بود به مار بد از يار بد
حق ذات پاك اللّه الصمد * كه بود به مار بد از يار بد
مار بد جانى ستاند از سليم * يار بد آرد سوى نار مقيم
از قرين بىقول و گفتوگوى او * خو بدزدد دل نهان از خوى او
چونكه او افكند بر تو سايه را * دزدد آن بىمايه از تو مايه را
عقل تو گر اژدهايى گشت مست * يار بد او را زمرّد دان كه هست
ديدهء عقلت به دو بيرون جهد * طعن اوت اندر كف طاعون نهد
هر زمان خواند تو را تا خرگهى * كو دراندازد تو را اندر چهى
كه فلان جا حوض آب است و عيون * تا دراندازد به حوضت سرنگون
آدمى را با همه وحى و نظر * اندر افكندن لعين بردش ز سر
بىگناهى ، بىگزند سابقى * كه رسيد او را ز آدم ناحقى
غرق گشته عقلهاى چون جبال * در بحار و وهم و گرداب خيال
صد هزاران كشتى با هول و سهم * تختهتخته گشته در درياى وهم
زين خيال رهزن راه يقين * گشت هفتاد و دو ملت اهل دين
چون تو را وهم تو دارد خيرهسر * از چه گردى گرد اوهام دگر ؟
عاجزم من از منىّ خويشتن * چه نشستى پر منى تو پيش من ؟
بىمن و مايى همىجويم به جان * تا شوم من گوى آن خوشصولجان
هركه بىمن شد ، همه منها از اوست * دوست جمله شد ، چو خود را نيست دوست
رزق از وى جو ، مجو از زيد و عمرو * مستى از وى جو ، مجو از بنگ و خمر
منعمى زو خواه ، نى از گنج و مال * نصرت از وى جوى نى از عمّ و خال « 1 »
هامش
( 1 ) - عمّ و خال : عمو و دايى .