خلق را با تو از آن بدخو كند * تا تو را ناچار رو آنسو كند
اين يقين دان كه در آخر جملهشان * خصم گردند و عدو و سركشان
تو بمانى با فغان اندر لحد * لا تذرنى فرد خواهان از احد « 1 »
اى جفايت به ز عهد ديگران * هم ز عهد تست داد ديگران
بشنو از عقل خود اى انباردار * گندم خود را بارض اللّه سپار
نردبانهايى است پنهان در جهان
نردبانهايى است پنهان در جهان * پايهپايه تا عنان آسمان
هر گره را نردبانى ديگر است * هر روش را آسمانى ديگر است
هريكى از حال ديگر بىخبر * ملك با پهنا و بىپايان و سر
اين در آن حيران كه او از چيست خوش ؟ * و آن در اين خيره كه حيرت چيستش ؟
صحن ارض اللّه واسع آمده * هر درختى از زمينى سر زده
بر درختان شكرگويان برگ و شاخ * كه زهى ملك و زهى عرصه فراخ
ترك معشوقى كن و كن عاشقى * اى گمان برده كه خوب و فايقى
اى كه در معنى ز شب خامشترى * گفت خود را چند جويى مشترى ؟
سر بجنبانند پيشت بهر تو * رفت در سوداى ايشان دهر تو
تو مرا گويى حسد اندر مپيچ * چه حسد آرد كسى از فوت هيچ ؟
هست تعليم خسان اى چشم شوخ * همچو نقش خورد كردن بر كلوخ
خويش را تعليم كن عشق و نظر * كان بود چون نقش فى جرم الحجر « 2 »
نقش « 3 » تو با توست شاگرد وفا * غير فانى شد ، كجا جويى كجا ؟
تا كنى تو « 4 » غير را حبر و سنى * خويش را بدخو و خالى مىكنى
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه قرآنى :« رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ »سوره انبياء ، آيه 89 .
( 2 ) - جرم الحجر : عمق سنگ .
( 3 ) - در نسخه قونيه : نفس .
( 4 ) - در نسخه قونيه : مر .