تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
خلق را با تو از آن بدخو كند * تا تو را ناچار رو آن‌سو كند اين يقين دان كه در آخر جمله‌شان * خصم گردند و عدو و سركشان تو بمانى با فغان اندر لحد * لا تذرنى فرد خواهان از احد « 1 » اى جفايت به ز عهد ديگران * هم ز عهد تست داد ديگران بشنو از عقل خود اى انباردار * گندم خود را بارض اللّه سپار

نردبانهايى است پنهان در جهان

نردبانهايى است پنهان در جهان * پايه‌پايه تا عنان آسمان هر گره را نردبانى ديگر است * هر روش را آسمانى ديگر است هريكى از حال ديگر بىخبر * ملك با پهنا و بىپايان و سر اين در آن حيران كه او از چيست خوش ؟ * و آن در اين خيره كه حيرت چيستش ؟ صحن ارض اللّه واسع آمده * هر درختى از زمينى سر زده بر درختان شكرگويان برگ و شاخ * كه زهى ملك و زهى عرصه فراخ ترك معشوقى كن و كن عاشقى * اى گمان برده كه خوب و فايقى اى كه در معنى ز شب خامش‌ترى * گفت خود را چند جويى مشترى ؟ سر بجنبانند پيشت بهر تو * رفت در سوداى ايشان دهر تو تو مرا گويى حسد اندر مپيچ * چه حسد آرد كسى از فوت هيچ ؟ هست تعليم خسان اى چشم شوخ * همچو نقش خورد كردن بر كلوخ خويش را تعليم كن عشق و نظر * كان بود چون نقش فى جرم الحجر « 2 » نقش « 3 » تو با توست شاگرد وفا * غير فانى شد ، كجا جويى كجا ؟ تا كنى تو « 4 » غير را حبر و سنى * خويش را بدخو و خالى مىكنى
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه قرآنى :« رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ »سوره انبياء ، آيه 89 . ( 2 ) - جرم الحجر : عمق سنگ . ( 3 ) - در نسخه قونيه : نفس . ( 4 ) - در نسخه قونيه : مر .