تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
من نجس زينجا شدم پاك آمدم * بستدم خلعت ، سوى خاك آمدم هين بيايد اى پليدان سوى من * كه گرفت از خوى يزدان خوى من درپذيرم جملهء زشتيت را * چون ملك پاكى دهم عفريت را چون شوم آلوده باز آنجا روم * سوى اصل اصل پاكىها روم دلق چركين بركنم آنجا ز سر * خلعت پاكم دهد بارى دگر كار او اين است و كار من هم اين * عالم‌آراى است ربّ العالمين گر نبودى اين پليدىهاى ما * كى بدى اين بار نامه آب را ؟ كيسه‌هاى زر بدزديد از كسى * مىدود هر سو كه هين كو مفلسى ؟ يا بريزد بر گياه رسته‌اى * يا بشويد روى روناشسته‌اى يا بگيرد بر سر او حمّال‌وار * كشتى بىدست‌وپا را در بحار صد هزاران دار و اندر وى نهان * زانكه هر دارو برويد زو چنان جان هر درّى ، دل هر دانه‌اى * مىرود در جو چو داروخانه‌اى زو يتيمان زمين را پرورش * بستگان خشك را از وى روش چون نماند مايه‌اش ، تيره شود * همچو ما اندر زمين خيره شود ناله از باطن برآرد كاى خدا * آنچه دادى ، دادم و ماندم جدا « 1 » ريختم سرمايه بر پاك و پليد * اى شه سرمايه ده هل من مزيد ؟ ابر را گويد ببر جاى خوشش * هم تو خورشيدا به بالا بركشش راه‌هاى مختلف مىراندش * تا رساند سوى بحر بىحدش خود غرض زين آب جان اولياست * كو غسول تيرگىهاى شماست چون شود تيره ز غدر اهل فرش * بازگردد سوى پاكىبخش عرش بازآرد زان طرف دامن‌كشان * از طهارات محيط او درسشان از تيمم وارهاند جمله را * وز تحرّى طالبان قبله را ز اختلاط خلق يابد اعتلال * آن سفر جويد كه أرحنا يا بلال اى بلال خوش‌نواى خوش‌صهيل * مئذنه بر رو ، بزن طبل رحيل
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : گدا .