من نجس زينجا شدم پاك آمدم * بستدم خلعت ، سوى خاك آمدم
هين بيايد اى پليدان سوى من * كه گرفت از خوى يزدان خوى من
درپذيرم جملهء زشتيت را * چون ملك پاكى دهم عفريت را
چون شوم آلوده باز آنجا روم * سوى اصل اصل پاكىها روم
دلق چركين بركنم آنجا ز سر * خلعت پاكم دهد بارى دگر
كار او اين است و كار من هم اين * عالمآراى است ربّ العالمين
گر نبودى اين پليدىهاى ما * كى بدى اين بار نامه آب را ؟
كيسههاى زر بدزديد از كسى * مىدود هر سو كه هين كو مفلسى ؟
يا بريزد بر گياه رستهاى * يا بشويد روى روناشستهاى
يا بگيرد بر سر او حمّالوار * كشتى بىدستوپا را در بحار
صد هزاران دار و اندر وى نهان * زانكه هر دارو برويد زو چنان
جان هر درّى ، دل هر دانهاى * مىرود در جو چو داروخانهاى
زو يتيمان زمين را پرورش * بستگان خشك را از وى روش
چون نماند مايهاش ، تيره شود * همچو ما اندر زمين خيره شود
ناله از باطن برآرد كاى خدا * آنچه دادى ، دادم و ماندم جدا « 1 »
ريختم سرمايه بر پاك و پليد * اى شه سرمايه ده هل من مزيد ؟
ابر را گويد ببر جاى خوشش * هم تو خورشيدا به بالا بركشش
راههاى مختلف مىراندش * تا رساند سوى بحر بىحدش
خود غرض زين آب جان اولياست * كو غسول تيرگىهاى شماست
چون شود تيره ز غدر اهل فرش * بازگردد سوى پاكىبخش عرش
بازآرد زان طرف دامنكشان * از طهارات محيط او درسشان
از تيمم وارهاند جمله را * وز تحرّى طالبان قبله را
ز اختلاط خلق يابد اعتلال * آن سفر جويد كه أرحنا يا بلال
اى بلال خوشنواى خوشصهيل * مئذنه بر رو ، بزن طبل رحيل
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : گدا .