جان سفر رفت و بدن اندر قيام * وقت رجعت زين سبب گويد سلام
اين هنرها آب را هم شاهد است * كاندرونش پر ز نور ايزد است
فعل و قول آمد گواهان ضمير
فعل و قول آمد گواهان ضمير * زين دو بر باطن تو استدلال گير
چون ندارد سير سرّت در درون * بنگر اندر بول رنجور از برون
فعل و قول آن بول رنجوران بود * كه طبيب جسم را برهان بود
و آن طبيب روح در جانش رود * وز ره جان اندر ايمانش رود
حاجتش نايد به فعل و قول خوب * احذروهم هم جواسيس القلوب
اين گواه فعل و قول از وى مجو * كو به دريا نيست و اصل همچو جو
ليك نور عارفى « 1 » كز حد گذشت * نور او پر شد بيابانها و دشت
شاهدىاش فارغ آمد از شهود * وز تكلّفها و جانبازى و جود
نور آن گوهر چو بيرون تافته است * زين تسلسلها فراغت يافته است
پس مجو از وى گواه فعل و گفت * كه ازو هر دوجهان چون گل شكفت
اين گواهى چيست اظهار نهان * خواه قول و خواه فعل و غير آن
جان چنين افعال و اقوالى نمود * بر محكّ امر جوهر را بسود
كاعتقادى راست است اينك گواه * ليك هست اندر گواهان اشتباه
تزكيه بايد گواهان را بدان * تزكيه صدقى كه موقوفى بدان
حفظ لفظ اندر گواه قولى است * حفظ عهد اندر گواه فعلى است
گر گواه قول كج گويد ، بدست « 2 » * ور گواه فعل كج پويد بدست
قول و فعلى بىتناقض بايدت * تا قبول اندر زمان پيش آيدت
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : سالكى .
( 2 ) - در نسخه قونيه : ردست .