تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥

مثل

جوهر صدقت خفى شد در دروغ * همچو طعم روغن اندر طعم دوغ آن دروغت اين تن فانى بود * راستت آن جان ربّانى بود سالها اين دوغ تن پيدا و فاش * روغن جان اندر او فانى و لاش تا فرستد حق رسولى ، بنده‌اى * دوغ را در خمره جنباننده‌اى تا بجنباند به هنجار و به فن * تا بدانم من كه پنهان بود « من » يا كلام بنده‌اى كان جزو اوست * در رود در گوش او كو وحىجوست جنبشى بايست اندر اجتهاد * تا كه دوغ آن روغن از دل باز داد روغن ، اندر دوغ باشد چون عدم * دوغ در هستى برآورده علم آنكه هستت مىنمايد ، هست پوست * وانكه فانى مىنمايد اصل اوست دوغ روغن ناگرفته است و كهن * تا بنگزينى بنه خرجش مكن هين بگردانش به دانش دست‌دست * تا نمايد آنچه پنهان كرده است زانكه اين فانى دليل باقى است * لابهء مستان دليل ساقى است

فعل و قول ما شهود است و بيان

ما در اين دهليز قاضى قضا * بهر دعوى الستيم و بلى كه بلا گفتيم آن را ز امتحان * فعل و قول ما شهود است و بيان از چه در دهليز قاضى تن زديم * نى كه ما بهر گواهى آمديم ؟ چند در دهليز قاضى اى گواه * حبس باشى ، ده شهادت از گواه زان بخواندندت بدين جا تا كه تو * آن گواهى بدهى و نارى عتو از لجاج خويشتن بنشسته‌اى * اندر اين تنگى لب و كف‌بسته‌اى يك زمان كار است بگذار و بتاز * كار كوته را مكن بر خود دراز