خواه در صد سال ، خواهى يك زمان * اين امانت واگذار و وارهان
اين نماز و روزه و حج و جهاد
اين نماز و روزه و حجّ و جهاد * چون گواهى دادن است از اعتقاد
اين زكات و هديه و ترك حسد * هم گواهى دادن است از سر خود
روزه گويد كرد تقوا از حلال * در حرامش دان كه نبود اتّصال
وان زكواتش گفت كو از مال خويش * مىدهد پس چون بدزدد اهل كيش ؟
گر به طرّارى كند ، پس دو گواه * جرح شد در محكهء « 1 » عدل إله
هست صيّاد ، ار كند دانه نثار * نى ز رحم و جود ، بل بهر شكار
كرده بدظن زين كجى صد قوم را * كرده بدنام اهل جود و صوم را
فضل حق ، با اينكه او بد « 2 » مىتند * عاقبت زين جمله پاكش مىكند
سبق پرده رحمتش وان غدر را * داده نورى كه نباشد بدر را
كوششش را شسته حق زين اختلاط * غسل داده رحمت او را زين خباط
تا كه غفّارى او ظاهر شود * مغفرى كلّيش را غافر شود
آب بهر اين بباريد از سماك * تا پليدان را كند از خبث پاك
ناله از باطن برآرد كاى خدا
آب چون پيگار كرد و شد نجس * تا چنان شد كآب را رد كرد حس
حق ببردش باز در بحر صواب * تا بشستش از كرم در آب آب
سال ديگر آمد آن دامنكشان * هى كجا بودى به درياى خوشان
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : كژ .
( 2 ) - محكه : مخفف محكمه . دادگاه .