ليك مىخواهى كه در افعال ما * بازجويى حكمت و سرّ بقا
تا از آن واقف كنى مر عام را * پخته گردانى بدين هر خام را
قاصدا سايل شدى در كاشفى * بر عوام ، ارچه كه تو زان واقفى
زانكه نيم علم آمد اين سؤال * هر برونى را نباشد اين مجال
هم سؤال از علم خيزد هم جواب * همچنانكه خار و گل از خاك و آب
هم ضلال از علم خيزد هم هدى * همچنانكه تلخ و شيرين از ندا
مستفيد اعجمى شد آن كليم * تا عجميان را كند زين سر عليم
ما هم از وى اعجمى سازيم خويش * پاسخش آريم چون بيگانه پيش
پس بفرمودش خدا اى ذو لباب * چون بپرسيدى بيا بشنو جواب :
موسيا تخمى به كار اندر زمين * تا تو خود هم وادهى انصاف اين
چونكه موسى كشت و شد كشتش تمام * خوشههااش يافت خوبى و نظام
داس بگرفت او و او را مىبريد * پس ندا از غيب در گوشش رسيد
كه : چرا كشتى كنى و پرورى * چون كمالى يافت آن را مىبرى
گفت : يا رب زان كنم ويران و پست * كه در اينجا دانه هست و كاه هست
دانه لايق نيست در انبار كاه * كاه در انبار گندم هم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن * فرق واجب مىكند در بيختن
گفت : اين دانش تو از كى يافتى * كه به دانش بيدرى برساختى ؟
گفت تمييزم تو دادى اى خدا * گفت : پس تمييز چون نبود مرا ؟
در خلايق روحهاى پاك هست * روحهاى تيرهء گلناك هست
اين صدفها نيست در يك مرتبه * در يكى درّ است و در ديگر شبه
واجب است اظهار اين نيك و تباه * همچنان كاظهار گندمها ز كاه
بهر اظهار است اين خلق جهان * تا نماند گنج حكمتها نهان
كنت كنزا كنت « 1 » مخفيا شنو * جوهر خود كم مكن اظهار شو
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث قدسى معروفى است كه خداوند فرمود : « كنت كنزا مخفيا لا أعرف فأحببت أن أعرف فخلقت خلقا و تعرفت اليهم فبي عرفون » بحار الانوار 87 : 344 / 20 ، 199 / 3 .