اين دو همره يكدگر را راهزن * گمره آن جان كو فرونايد ز تن
جان ز هجر عرش اندر فاقهاى * تن ز عشق خاربن چون ناقهاى
جان گشايد سوى بالا بالها * در زده تن در زمين چنگالها
تا تو با من باشى اى مردهء وطن * پس ز ليلى دور ماند جان من
روزگارم رفت زين گون حالها * همچو تيه و قوم موسى ، سالها
خطوتينى « 1 » بود اين ره تا وصال * ماندهام در ره ز دستت « 2 » شصت سال
راه نزديك و بماندم سخت دير * سير گشتم زين سوارى سير سير
سرنگون خود را ز اشتر درفكند * گفت سوزيدم ز غم ، تا چند ؟ چند ؟
تنگ شد بر وى بيابان فراخ * خويش را افكند اندر سنگلاخ
چون چنان افكند خود را سوى پست * از قضا آن لحظه پايش هم شكست
پاى را بربست گفتا گو شوم * در خم چوگانش غلطان مىروم
زين كند نفرين حكيم خوشسخن * بر سوارى كو فرونايد ز تن
عشق مولى كى كم از ليلى بود * گوى گشتن بهر او اولى بود
گوى شو ، مىگرد بر پهلوى صدق * غلطغلطان در خم چوگان عشق
كاين سفر زين پس بود جذب خدا * وان سفر بر ناقه ، باشد سير ما
اينچنين جذبى است نى هر جذب عام * كه نهادش فضل احمد ، و السلام
حكايت
گفت موسى اى خداوند حساب * نقش كردى ، باز چون كردى خراب ؟
نرّ و ماده نقش كردى جانفزا * وانگهان ويران كنى آن را چرا ؟
گفت حق : دانم كه اين پرسش تو را * نيست از انكار و غفلت وز هوا
ورنه تأديب و عتابت كردمى * بهر اين پرسش تو را آزردمى
هامش
( 1 ) - چند قدم .
( 2 ) - در نسخه قونيه : ( شستت ) .